Home       Feed       Email      Last Weblog
  

در مطب دندانپزشك

 

‌ در‌ مطب‌ دندانپزشكي‌
بيل‌ ميلز
اسدالله امرايي

In the Dentist's,William Males,Stand Magazine,
Spring 1994, Vol 35 No.2
‌ ‌‌


از نويسندگان‌ معاصر امريكايي‌ است. او بعد از اتمام‌ تحصيلات‌ و همزمان‌ با اوج‌ جنگ‌ ويتنام‌ به‌ خدمت‌ فراخوانده‌ شد. ميلز مثل‌ برخي‌ ديگر از سربازان‌ در جريان‌ جنگ‌ ذوق‌ ادبي‌ خود را آزمود . به‌ علت‌ مخالفت‌ با جنگ‌ از ارتش‌ گريخت‌ و به‌ سوئد پناهنده‌ شد. داستان‌هاي‌ او روايتي‌ ساده‌ از روابط‌ انساني‌ بر پايه‌ فطرت‌ آدمي‌ است.

مرگ‌ هر آن‌ به‌ سراغ‌ آدم‌ مي‌آيد. اصلاً‌ گفتن‌ ندارد. اما زندگي‌ خيلي‌ پيچيده‌تر است. آدم‌ تا زماني‌ كه‌ زنده‌ است، بخشي‌ از برنامه‌ ديگران‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد، مخصوصاً‌ كه‌ در‌ سوئد هم‌ باشد.
تلفن‌ كردم‌ به‌ مطب‌ دندانپزشك‌ تا نوبت‌ خودم‌ را موكول‌ كنم‌ به‌ وقت‌ ديگري. خانم‌ منشي‌ گوشي‌ را برداشت. گفتم: «معذرت‌ مي‌خواهم‌ خانم‌ پدرم‌ فوت‌ كرده‌ و نمي‌توانم‌ به‌ مطب‌ بيايم.»
اول‌ حرفي‌ نزد. فكر كردم‌ ارتباط‌ قطع‌ شده، اما چند لحظه‌ بعد به‌ حرف‌ آمد و گفت: «خوب‌ چه‌ ارتباطي‌ با هم‌ دارند؟»
گفتم: «خانم‌ محترم‌ پدرم‌ فوت‌ كرده‌ بالطبع‌ در وضع‌ مناسبي‌ نيستم‌ كه‌ بتوانم‌ بيايم.»
گفت: «چه‌ طور براي‌ تلفن‌ كردن‌ وضعتان‌ مناسب‌ است؟»
حالا نوبت‌ من‌ بود كه‌ ساكت‌ شوم. بعد از چند لحظه‌ مكث‌ گفتم: «من‌ كلي‌ كار دارم. بيست‌ و پنج‌ سال‌ است‌ كه‌ از اوكلاهما دورم. البته‌ الان‌ هم‌ اطمينان‌ ندارم‌ كه‌ مي‌روم‌ يا نه، اما اگر رفتني‌ باشم، بايد يك‌ دست‌ لباس‌ مشكي‌ بخرم، ويزا بگيرم، كارت‌ اعتباري‌ دست‌ و پا كنم‌ و گواهينامه‌ رانندگي‌ام‌ را به‌ بخش‌ بين‌الملل‌ ببرم. تازه‌ سلماني‌ يادم‌ رفت. مدارك‌ دانشگاهي‌ هم‌ لازم‌ است. خوب‌ توي‌ اين‌ فرصت‌ كوتاه‌ از كجا به‌ اين‌ همه‌ كار برسم؟»
زن‌ گفت: «من‌ نمي‌دانم. اما وقتي‌ بتواني‌ همه‌ كارهايي‌ را كه‌ گفتي‌ انجام‌ بدهي، حتماً‌ مي‌تواني‌ به‌ مطب‌ هم‌ بيايي. ما نمي‌توانيم‌ نوبت‌ شما را به‌ كس‌ ديگري‌ بدهيم. بايد قبلاً‌ اطلاع‌ مي‌داديد.»
عجب‌ غلطي‌ كردم. گير چه‌ كسي‌ افتاده‌ بودم!
گفت: «آقاي‌ بري‌ گوش‌ كنيد! ما نمي‌توانيم‌ نوبت‌ شما را باطل‌ كنيم. استثنأ هم‌ فقط‌ در مواردي‌ پذيرفته‌ مي‌شود كه‌ پزشك‌ ديگري‌ گواهي‌ صادر كند.»
گفتم: «فهميدم.»
گفت: «آقاي‌ بري‌ ما در برابر مراجعين‌ خود مسئوليم. به‌ تعهدات‌ خود در برابر بيماران‌ پابنديم. پس‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ انتظار احترام‌ متقابل‌ را داريم.»
گفتم: «فهميدم.»
گفت: «هزينه‌ خدمات‌ دندانپزشكي‌ بيشتر از 2000 كرون‌ است، متوجه‌ هستيد آقاي‌ بري؟ 2000 كرون. صد جور هزينه‌ دارد. مطمئنم‌ كه‌ درك‌ مي‌فرماييد. هزينه‌ استهلاك‌ صندلي‌ متحرك‌ دندانپزشكي، دستگاه‌ راديوگرافي، فيلم‌ و مواد لازم‌ براي‌ پانسمان‌ و پر كردن‌ دندان‌ خيلي‌ بالاست.»
گفتم: «خيلي‌ خوب‌ فهميدم!»
مسئول‌ پذيرش‌ كوتاه‌ نيامد: «شما فقط‌ 25 % هزينه‌ درمان‌ را مي‌دهيد. از 2000 كرون‌ خرج‌ درمان‌ فقط‌ 500 كرون‌ مي‌دهيد. بقيه‌ هزينه‌ها به‌ گردن‌ سوئدي‌هاي‌ شريف‌ و زحمتكش‌ است‌ كه‌ ماليات‌ مي‌دهند.»
لابد مي‌خواست‌ بگويد من‌ شريف‌ و زحمتكش‌ نيستم. يا آنكه‌ از زير بار ماليات‌ شانه‌ خالي‌ مي‌كنم‌ يا اصلاً‌ سوئدي‌ به‌ حساب‌ نمي‌آيم.
دخترك‌ انگار چيزي‌ توي‌ دهان‌ داشت‌ و ملچ‌ ملچ‌ صدا مي‌كرد و در همان‌ حال‌ گفت: «متأسفانه‌ مجبورم‌ به‌ اطلاعتان‌ برسانم، كساني‌ كه‌ نوبت‌ خود را به‌ موقع‌ باطل‌ نكنند هزار كرون‌ جريمه‌ مي‌شوند.»
بازهم‌ شيريني‌ را مكيد و گفت: «پس‌ دو راه‌ بيشتر نداريد». حالا به‌ جاي‌ خوبش‌ رسيده‌ بود. مي‌توانستم‌ او را پشت‌ ميز مجسم‌ كنم‌ كه‌ آب‌ نبات‌ مي‌مكيد و براي‌ من‌ تكليف‌ تعيين‌ مي‌كرد. گمانم‌ بعضي‌ از زن‌ها ساخته‌ شده‌اند براي‌ تعيين‌ تكليف. تازه‌ اين‌ يكي‌ بابت‌ آن‌ پول‌ هم‌ مي‌گرفت: «يا بايد سر نوبت‌ حاضر شويد و هزينه‌ درمان‌ را بدهيد يا نياييد و جريمه‌ سنگين‌ را بپردازيد.»
گفتم: «سگ‌ خورد، مي‌آيم.»
گفت: «عالي‌ شد. خوشحال‌ مي‌شوم‌ سر ساعت‌ 5/2 تشريف‌ بياوريد.»
از آن‌هايي‌ بود كه‌ مي‌دانيد، حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با او را نداشتم. تازه‌ آخرش‌ هم‌ بايد هزار كرون‌ پياده‌ مي‌شدم.
با اين‌ تفاصيل‌ روز بعد به‌ درمانگاه‌ رفتم. نه‌ كه‌ فكر كنيد، خوشم‌ مي‌آمد بي‌جهت‌ به‌ اين‌ جور جاها بروم. بهداشت‌ كار دندان‌ با صداي‌ بلند حرف‌ مي‌زد و تازه‌ وقتي‌ فهميد خارجي‌ هستم‌ صدايش‌ را يك‌ پرده‌ بلندتر كرد.
از نظر او راه‌ و روش‌ زندگي‌ سوئدي‌ها حرف‌ نداشت. براي‌ او طبيعي‌ بود كه‌ دولت‌ بگويد روزي‌ چند تكه‌ نان‌ بخوريم‌ تا سلامت‌ خود را به‌ شيوه‌ سوئدي‌ حفظ‌ كنيم، سالي‌ چند بار حمام‌ بگيريم‌ و دندانمان‌ را چه‌ طور مسواك‌ كنيم.
من‌ هيچ‌ وقت‌ ياد نگرفتم، دندان‌هايم‌ را درست‌ مسواك‌ كنم. دست‌ و پا چلفتي‌ بودن‌ من‌ تعصب‌ او را نسبت‌ به‌ خارجي‌ها تشديد كرد. به‌ نظر او خارجي‌ها گوششان‌ سنگين‌ است‌ و خيلي‌ دير ياد مي‌گيرند.
مسواك‌ زدن‌ درست‌ را بلد نبودم‌ كه‌ هيچ، مسواك‌ خودم‌ را هم‌ نياورده‌ بودم. رفتن‌ پيش‌ بهداشت‌كار دندان‌ هم‌مصيبتي‌ بود. پرونده‌ را نگاه‌ مي‌كرد و با صداي‌ بلند مي‌پرسيد: «مسواك‌ آورده‌اي؟» هميشه‌ مي‌آوردم، ولي‌ آن‌ روز يادم‌ رفته‌ بود. به‌ خاطر غم‌ از دست‌ دادن‌ پدرم‌ بود.
مي‌دانستم‌ بدون‌ مسواك‌ آمدن‌ با بور شدن‌ برابر است. مسواك‌ را هميشه‌ نگاه‌ مي‌كرد و انگار همه‌ چيز را توي‌ آن‌ مي‌خواند.
اما بختم‌ بلند بود كه‌ بهداشت‌كار ديگري‌ آمد. وارد اتاق‌ كه‌ شد با من‌ به‌ انگليسي‌ حرف‌ زد: «سلام. من‌ اينگريد هستم. تو همان‌ سرباز فراري‌ امريكايي‌ هستي، نه؟»
نمي‌دانستم‌ چه‌ جوابي‌ به‌ او بدهم. خودم‌ را آماده‌ كرده‌ بودم‌ درباره‌ مسواك‌ توضيح‌ بدهم. بازوي‌ مرا گرفت‌ و گفت: «گمانم‌ مسواك‌ كردن‌ دندان‌ براي‌ شما سخت‌ است، نه؟»
سر خم‌ كردم.
گفت: «شوهر اول‌ من‌ هم‌ مثل‌ شما بود. فكر مي‌كرد بايد با خشونت‌ مسواك‌ بزند. مسواك‌ را برمي‌داشت‌ و مي‌افتاد به‌ جان‌ دندان‌هايش.»
بازوي‌ مرا رها كرد و كنارم‌ نشست. آدم‌ راحتي‌ به‌ نظر مي‌رسيد. ‌ سي‌ و پنج‌ يا چهل‌ سال‌ را داشت. مثل‌ خودم‌ انگليسي‌ را با لهجه‌ امريكايي‌ حرف‌ مي‌زد.
گفت: «شوهرم‌ در‌ ويتنام‌ كشته‌ شد.»
مطب‌ دندانپزشكي‌ مثل‌ فرودگاه‌ است. همه‌ جاي‌ دنيا فرودگاه‌ها را شبيه‌ به‌ هم‌ مي‌سازند. از كجا معلوم‌ بود كه‌ در‌ سوئد هستيم، مي‌توانستيم‌ تصور كنيم‌ توي‌ مطب‌ دندانپزشكي‌ درسان‌فرانسيسكو نشسته‌ايم.
با قيافه‌اي‌ ابلهانه‌ پرسيدم: «با يك‌ امريكايي‌ عروسي‌ كرده‌ بودي؟»
گفت: «بلي. در‌ كاليفرنيا دانشجوي‌ مهمان‌ بودم. تابستان‌ به‌ كشورم‌ برگشتم. بعد از تعطيلات‌ دوباره‌ به‌ كاليفرنيا برگشتم‌ و با فرانك‌ ازدواج‌ كردم، سال‌ 1968. پدر و مادرم‌ مخالف‌ بودند. فرانك‌ را به‌ خدمت‌ احضار كردند و يكراست‌ فرستادند به‌ ويتنام. يك‌ دفعه‌ كه‌ براي‌ مرخصي‌ آمده‌ بود خيلي‌ چيزها را به‌ من‌ گفت. همه‌ گندكاري‌هاي‌ آنجا را ديده‌ بود. حالش‌ بهم‌ مي‌خورد. مي‌گفت‌ هيچ‌ اعتقادي‌ به‌ حرف‌هايي‌ كه‌ توي‌ گوشش‌ مي‌خوانند، ندارد. حرف‌ و عملشان‌ فرق‌ مي‌كند، اما مجبور بود برود.»
گريه‌ نمي‌كرد. من‌ گريه‌ مي‌كردم، اما او اصلاً‌ گريه‌ نمي‌كرد. براي‌ خودم‌ گريه‌ مي‌كردم؟ براي‌ فرانك‌ گريه‌ مي‌كردم‌ يا به‌ حال‌ زنش؟ نمي‌دانم‌ شايد براي‌ پدرم‌ اشك‌ مي‌ريختم. اما در هر حال‌ مرگ‌ فرانك‌ كه‌ او را نمي‌شناختم، مرا به‌ گريه‌ انداخت. بهانه‌ گريه‌ زياد بود، دليلي‌ هم‌ نداشتم‌ جلوي‌ گريه‌ام‌ را بگيرم.
دخترك‌ سعي‌ كرد مرا آرام‌ كند. توي‌ چهره‌اش‌ دختري‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ با هزار اميد و آرزو از سوئد رفته‌ بود تا با فرانك‌ امريكايي‌ عروسي‌ كند. زني‌ كه‌ كنارم‌ نشسته‌ بود همان‌ معصوميت‌ نوجواني‌ را در خود داشت. از چهره‌ تكيده‌اش‌ معلوم‌ بود.
آدم‌ رنج‌ و حرمان‌ را لابلاي‌ چين‌ و چروك‌ صورتش‌ مي‌ديد. اشك‌ توي‌ چشم‌هايش‌ حلقه‌ زده‌ بود، اما گريه‌ نكرد.
پرسيدم: «تنها مانده‌اي؟»
خيره‌ نگاهم‌ كرد. انگار چيزي‌ يافته‌ بود. شايد مي‌خواست‌ حرف‌ مهمي‌ بزند. انگار فقط‌ من‌ اهميت‌ حرف‌ او را درك‌ مي‌كردم. گفت: «براي‌ پدر و مادرم‌ نامه‌ نوشتم. آن‌ها باور نمي‌كردند. حرف‌هاي‌ فرانك‌ را برايشان‌ نوشتم. از مسايل‌ ويتنام‌ گفتم. آن‌ها هيچ‌ اهميتي‌ ندادند. به‌ سوئد كه‌ برگشتم، پدرم‌ گفت‌ خودكرده‌ را تدبير نيست. مي‌خواستي‌ به‌ حرف‌ ما گوش‌ بدهي. كسي‌ را پيدا نمي‌كردم‌ با او درد دل‌ كنم.»
خدايا چه‌ گناهي‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ تمام‌ غم‌ و غصه‌ عالم‌ توي‌ مطب‌ دندانپزشكي‌ بر سرم‌ آوار شود. چرا سال‌هايي‌ را كه‌ از ياد برده‌ بودم، دوباره‌ زنده‌ شد.
پدرم‌ مرده‌ است، اما انگار باقي‌ چيزها مردن‌ نمي‌شناسند. آن‌ سال‌ها براي‌ اين‌ زن‌ و من‌ مرده‌ است‌ اما جان‌ سختي‌ مي‌كنند و بارها زنده‌ مي‌شوند.
زن‌ گفت: «به‌ پدر و مادرم‌ گفتم‌ راست‌ مي‌گوييد بايد خودم‌ تاوان‌ پس‌ بدهم. هيچ‌ وقت‌ نتوانستم‌ كسي‌ را پيدا كنم‌ كه‌ گوش‌ شنوا داشته‌ باشد. تو را كه‌ ديدم، فكر كردم‌ مي‌توانم‌ درد دل‌ كنم.»
من‌ خواهر نداشتم. آدم‌ چيزهايي‌ را كه‌ نداشته‌ باشد، خودش‌ مي‌سازد. كافي‌ است‌ فرصتي‌ نيم‌ بند دست‌ بدهد. لابد اين‌ زن‌ هم‌ برادر نداشته. حتماً‌ و حكماً‌ اينطور بود. من‌ و او خواهر و برادر شديم. كنار هم‌ نشستيم‌ و به‌ درد دل‌ هم‌ گوش‌ داديم.




      5:50 AM

37comments






  

بي‌خوابي

 

ديشب شب يلدا بود و بي‌خوابي يه سرم زده بود البته بي‌خوابي‌ام از بيكاري نبود. يك عالمه كار سرم ريخته بود. ياد دوست عزيزم علي جهانشاهي افتادم و كار بسيار هنرمندانه‌اش.

اميدوارم شما هم در لذتش شريك شويد.

بی خوابی

ويرخيليو پيني يرا

اسدالله امرايي

مرد زود به رخت‌خواب مي‌رود اما خوابش نمي‌برد. غلت مي‌زند. ملحفه‌ها را مي‌اندازد. سيگاري روشن مي‌كند. كمي ‌مطالعه مي‌كند. دوباره چراغ را خاموش مي‌كند. اما باز نمي‌تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي‌شود. در خانه‌ي دوست و همسايه‌اش را مي‌زند و پيش او درد دل مي‌كند و به او مي‌گويد كه خوابش نمي‌برد. از او راهنمايي مي‌خواهد. دوستش پيشنهاد مي‌كند كه قدمي ‌بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده‌ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همه‌ي اين كارها را مي‌كند، اما باز خوابش نمي‌برد. بلند مي‌شود اين بار به سراغ پزشك مي‌رود. پزشك هم طبق معمول حرف‌هايي مي‌زند و مرد باز هم نمي‌تواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر مي‌كند و مغز خود را مي‌پكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نمي‌برد. بی‌خوابي خيلي بدپيله است.



      2:10 AM

37comments






  

به ياد ديويد فاستر والاس

 


‌ديويد فاستر والاس نويسنده جوان و خوش قلم امريكايي خود را حلق‌آويز كرد.مرگ نويسنده شاگردانش را بسيار متاثر كرده است.از اين نويسنده به فارسي دو سه داستان كوتاه با ترجمه‌ي من منتشر شده و يك داستان او را هم ليلا نصيري‌ها در روزنامه اعتماد منتشر كرد.يكي از داستان هاي او در مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه كوتاه ، فلش فيكشن آمده است كه معادل دم داستان را به پيشنهاد مسعود طوفان براي آن انتخاب كرده‌ام با عنوان بهترين بچه عالم اول بار به همت نشر رسانش و بار دوم به همت نشر شولا منتشر شد .البته دنبال كتاب نگرديد گيرتان نمي‌‌آيد.

In memory of David Foster Wallace

‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌همه‌ چيز سبز است‌

مي‌گويد اهميتي‌ نمي‌دهم‌ كه‌ باور كني‌ يا نه، حقيقت‌ دارد مي‌تواني‌ باور كني‌ يا نه. قطعاً‌ دروغ‌ مي‌گفت‌ چون‌ اگر بناي‌ راست‌ گفتن‌ داشت‌ خودش‌ را جر مي‌داد كه‌ حرفش‌ را باور كني.

سيگاري‌ آتش‌ مي‌زند و روبرمي‌گرداند و سيگار در دست‌ موذيانه‌ از پنجره‌ باران‌ خورده‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند. مانده‌ام‌ چه‌ بگويم.

مي‌گويم‌ مي‌فلاي‌ مانده‌ام‌ چكار كنم، چه‌ بگويم‌ يا اصلاً‌ حرف‌ تو را بپذيرم. اما چيزهايي‌ هست‌ كه‌ مي‌دانم. مي‌دانم‌ كه‌ بزرگتر هستم‌ و تو نيستي. همه‌ چيزهايي‌ كه‌ بايد به‌ تو بدهم‌ مي‌دهم. هم‌ با دستم‌ هم‌ با دلم. هر چيزي‌ كه‌ درون‌ من‌ است‌ داده‌ام. تمام‌ مدت‌ نگهش‌ داشته‌ام‌ و هر روز مرتب‌ كار كرده‌ام. من‌ هميشه‌ براي‌ آنچه‌ انجام‌ مي‌دهم‌ دليل‌ داشته‌ام. سعي‌ كرده‌ام‌ خانه‌اي‌ برايت‌ دست‌ و پا كنم‌ كه‌ توي‌ آن‌ راحت‌ باشي‌ و خانه‌ قشنگ‌ باشد.

سيگاري‌ روشن‌ مي‌كنم‌ بعد كبريت‌ را مي‌اندازم‌ توي‌ لگن‌ ظرف‌شويي‌ كنار چوب‌ كبريت‌ه اي‌ ديگر و ظرفهاي‌ ديگر و سيم‌ و اسفنج.

مي‌گويم‌ مي‌فلاي‌ دلم‌ برايت‌ مي‌تپد اما راستش‌ چهل‌ و هشت‌ سال‌ سن‌ دارم. الان‌ وقتي‌ است‌ كه‌ نبايد بگذارم‌ هر چيزي‌ مرا جاكن‌ كند. بايد از فرصت‌ بهره‌ بگيرم‌ و سعي‌ كنم‌ از هر چيزي‌ به‌ جاي‌ خود استفاده‌ شود. بايد نيازهاي‌ خودم‌ را هم‌ در نظر بگيرم. من‌ نيازهايي‌ دارم‌ كه‌ حتي‌ نمي‌تواني‌ تصور كني. آخر خود تو هم‌ نيازهاي‌ زيادي‌ داري.

او چيزي‌ نمي‌گويد و من‌ به‌ پنجره‌اش‌ نگاه‌ مي‌كنم‌ و حس‌ مي‌كنم‌ كه‌ مي‌داند. مي‌دانم‌ و خودش‌ را روي‌ كاناپه‌ من‌ جا به‌ جا مي‌كند. پاهايش‌ را جمع‌ كرده‌ و زير دامن‌ كوتاهش‌ گذاشته.

مي‌گويم‌ واقعاً‌ مهم‌ نيست‌ چه‌ ديده‌ام‌ يا تصور مي‌كنم‌ كه‌ ديده‌ام. اهميتي‌ ندارد. مي‌دانم‌ كه‌ من‌ پيرترم‌ و تو نيستي. اما حالا حس‌ مي‌كنم‌ تمام‌ وجود من‌ از تنم‌ خارج‌ مي‌شود و به‌ سوي‌ تو مي‌آيد و چيزي‌ از تو برنمي‌گردد.

موهايش‌ را با سنجاق‌ و كش‌ بسته‌ است‌ و دست‌ زير چانه‌ است‌ توي‌ رؤ‌يا و روي‌ كاناپه‌ من‌ از پنجره‌ خيس‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند.

مي‌گويد همه‌ چيز سبز است. ميچ‌ نگاه‌ كن‌ كه‌ همه‌ چيز چقدر سبز است. چطور مي‌تواني‌ اين‌ حرف‌ها را بزني‌ وقتي‌ همه‌ چيز بيرون‌ از اينجا اينقدر سبز است.

پنجره‌ بالاي‌ ظرفشويي‌ آشپزخانه‌ با باران‌ تند ديشب‌ تميز شده‌ و حالا صبح‌ آفتابي‌ دميده، صبح‌ زود است. بيرون‌ همه‌ چيز سبز و به‌ هم‌ ريخته‌ است. درخت‌ها سبز و علف‌‌هاي‌ كنار سرعت‌گير سبز است‌ و بعضي‌ جا‌ها ريخته. اما همه‌ چيز سبز نيست. تريلي‌‌هاي‌ ديگر و ميز من‌ با قوطي‌‌هاي‌ آبجو و ته‌ سيگار‌هاي‌ توي‌ زيرسيگاري‌ سبز نيست. كاميون‌ من‌ و زمين‌ شن‌ريزي‌ شده‌ با اسباب‌ بازي‌ كه‌ زير بند رخت‌ بي‌رخت‌ يك‌ بري‌ افتاده‌ هم‌ سبز نيست. بند رخت‌ كنار تريلي‌ است‌ طرف‌ چند تايي‌ بچه‌ جور كرده.

مي‌گويد همه‌ چيز سبز است. زير لب‌ مي‌گويد و تا جايي‌ كه‌ مي‌دانم‌ با من‌ نيست.

دودم‌ را سرفه‌ مي‌كنم. و صبح‌ را با طعمي‌ كه‌ د‌هانم‌ را باردار كرده‌ آغاز مي‌كنم. توي‌ نور سحرگاهي‌ به‌ اكراه‌ روي‌ كاناپه‌ به‌ طرف‌ او مي‌چرخم.

از جايي‌ كه‌ نشسته‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند و من‌ به‌ او نگاه‌ مي‌كنم. در من‌ چيزي‌ هست‌ كه‌ نمي‌توان‌ در آن‌ نگاه‌ نديده‌ گرفت. مي‌فلاي‌ جسم‌ دارد. او صبح‌ من‌ است‌ صدايش‌ كن.


      3:02 AM

39comments






  

داستاني قديمي

 

داستاني قديمي

جيمز كلمن

جيمز كلمن نويسنده اسكاتلندي است كه در سال 1946 به دنيا آمده و در پرونده‌اش چندين رمان و مجموعه داستان كوتاه دارد.يكبار نامزد جايزه‌ي بوكر شده بود يكبار هم برنده جايزه..گرايش چپ دارد و داستان‌هايش از زندگي كارگران گلاسكو طرفداران زيادي دارد.

اين دختر همين طور مدت‌ها افسرده بود پس بايد مي‌فهمديم خبري شده.اما نفهميدم.آدم هميشه هم چيزي را كه جلو چشمش است نمي‌بيند.اين همه وقت نشسته‌اي گوشه‌ي خانه .آخرش گيج و گول مي ماني و كاسه‌ي چه كنم دست مي‌گيري.درست سر در نمي‌آوري .حتي اگر با بچه طرف باشي.به خصوص بچه.دو باره شروع شده، اما او كه بچه نيست.خانمي است براي خودش يك پا.دلم نمي خواهد اين داستان را تعريف كنم.

توكه نبايد اين حرف را بزني .داستان براي اين است كه تعريف شود.

خوب مي فهمم.مي دانم چه مي‌گويي.

چه خوب.

اما داستان تو....

آره

درباره‌ي يك دختر خدمتكار است،نه؟به خاطر دوست پسرش افسردگي گرفته.نه؟

نمي‌خواهم تعريف كنم.

بايد تعريف كني .بايد.مگر اينكه اصلاً داستاني در كار نباشد.

خدا به دور.داستان هست.آن هم چه داستاني.

An Old Story,James Kelman


      9:53 PM

39comments






  

شوهر شاعر

 

مالي جايلز
اسدالله امرايي

The Poet's Husband, Molly Giles

مالي جايلز نويسنده امريكايي است كه در سال 1940 به دنيا آمده.شهرتش براي داستان‌هاي خيلي كوتاه اوست. جايزه‌هاي متعددي در پرونده‌ي كاريش است. مدرس داستان نويسي است. داستان حاضر با اطلاع و اجازه‌ي نويسنده ترجمه شده و بار اول در آبان 1384 منتشر شد. بار ديگر به درخواست دوستان در وبلاگ جديد مي‌گذارم.

رديف جلو مي‌نشيند، گنده، مرد گنده‌اي با دست‌هاي گنده، گوش‌هاي گنده، لب و دهان خشك، موي سرش را تازه اصلاح كرده، با صورت سرخ و سفيد، چشم‌هاي روشن كه پلك نمي‌زند، مردي آرام و نازنين، اولين چيزي كه تداعي مي‌كند، همين است ،مرد آرامي‌كه بلد است چطور گوش كند، زن آن بالا روي صحنه با لباس مشكي كوتاه كج مي‌شود و مج مي‌شود و شعري مي‌خواند، درباره‌ي وقتي كه مچ دست‌هاي خود را بريده بود، شعر ديگري درباره‌ي مردي كه هنوز مي‌بيند و شعر سوم در باره‌ي حرف نامربوطي است كه شوهرش شش سال پيش به‌اش گفته بود و زن نه از ياد مي‌برد و نه درك مي‌كرد، مرد گوش مي‌كند و مي‌داند شعرش كه تمام شود، همه كف مي‌زنند و يكي دو نفرکه بيشتر زن هستند ، بالا مي‌آيند و او را مي‌بوسند و شادمانی زيادي مي‌کنند.تا مي تواند خودش را مي‌بندد به شراب،.تند تند.سر راه که به خانه مي روند مي‌پرسد : «چه طور بود؟ جداٌ چه طور بود ؟»
او مي‌گويد : « فكر مي‌كنم خوب بود؟»
در واقع منظورش هم همين است اما شب كه زن خواب است روي تخت شان دراز مي‌كشد و از نقطه‌اي روي شيشه به ماه خيره مي‌شود.
نقطه‌اي كه او از ياد برده بود.


      4:26 AM

29comments






  

گذرنامه

 

دب اولن اونفرت
اسدالله امرايي


دب اولن اونفرت از داستان نويسان نسل نو امريكاست.داستان‌هايش در مجلات مختلفي مثل هارپرز،پلاشرز،نيويوركر و مجلات ديگر منتشر مي‌شود و در گلچين‌هاي داستاني به كرات آمده است.دانشكاه كانزاس ادبيات خلاقه درس مي‌دهد.نخستين مجموعه داستان ‌شلمل صدو پنجاه داستان او به نام دله دزدي (Minor Robberies)به تازگي منتشر شده است.داستان حاضر با اطلاع و اجازه نويسنده از مجله‌ي اگني(Agni )انتخاب و ترجمه شده است.لينك داستان را مي توانيد ملاحظه كنيد.

از توی اتاق هتلش با باقی وسایل دزدیده بودند. شاید هم اتاق هتل نبود، از خودش توی ترن. یا شاید ترن هم نبود، از توی جعبه قفل شده یا کیف. شاید هم توی هال یا راه پله، شاید اصلا دستش نرسیده بود و او مجبور بود مثل سگی که گم کرده آن را صدا کند. یا شاید یکی داشت که یک سالی نگه می‌داشت، هر نوامبر عوضش می‌کرد تا ده سال. یا ساعت‌ها توی سالن ترانزیت می‌نشست و آن را در دست می‌گرفت.
شاید می‌خواست یکی داشته باشد، اما نداشت، بلکه گم کرده بود یا گم می‌شد. شاید اصلا نداشته، یا نزدیک بود داشته باشد، یا یک نفر داشت، یکی که اسم و قیافه اش شبیه او بود یا یکی که ذهن و مغزش مثل او بود.

نکند آن را به بیگانه‌ای تحویل داده، یا نداده، یا قسم می‌خورد که نداده، یا روی پلی ایستاده بود و از لای انگشت‌هایش سرخورده و توی آب افتاده. برای اینکه نمی‌خواست به وطن برود.
برای اينكه فکرمی‌کرد وطنش همین جاست.

شاید خوب بدتر از این چی می‌خواست بشود؟

برگه آبی دست شویی، اشاره با دست که برو.

یا اينكه با سایر امریکایی‌های غیرامریکایی به قید سوگند به سوال‌های زیر جواب می‌داد. یا اينكه قسم کتبی می‌خورد که دوام بیشتری داشت و شاهد لازم نبود و می‌گفت تا حالا نگرفته، به کسی نفروخته، حق داشتنش سلب نشده، چال نکرده یا به کسی تحویل نداده. به خداوند و اولیا او قسم می‌خورد، مثل خل و چل‌هایی که به طلای خودشان قسم می‌خورند، به شرفش قسم می‌خورد با صدای لرزان آدمی‌شکست خورده، با لب‌های لرزان و چشم‌های رو به آسمان و صلیبی که می‌کشد و ذهنی صاف مثل دستگاه دروغ سنج. آقایان خانم می‌خواهد سوگند بخورد.
به صرب‌ها نداده. به چک‌ها نداده. به نیجریه ای‌ها هم نداده، به‌هاییتی‌ها و آرژانتینی‌ها هم. اگر السالوادوری‌ها داشته باشند کار او نیست. دست خاورمیانه ای‌ها هم نیست.
از او استقبال می‌کنند، وتعلیمی‌اش را به هوا پرت می‌کند.
یا اينكه در جای گرم و نمناک و اندوهباری زیر درختی با برگ‌های مثل کف دست خیس کنار مردی نشست که سیگاربرگی به دهان داشت و می‌گفت نگران نباشد. اگرخیلی ناراحت است، برایش یکی جور می‌کند-امریکایی نه، مکزیکی که بهتر است. پنج هزار دلار آب می‌خورد اسمش را هم توی سیستم وارد می‌کنند. همه دنیا مکزیکی‌ها را دوست دارند. آخرش یکی گیر می‌آورد، اما مهر ورود کوبایی دارد. تقصیر خودش نیست، اما با همچو چیزی نمی‌تواند به امریکا برگردد.

یا نمی‌تواند از احترامی‌ که به آدمی مثل جان وین می‌گذارند برخوردار شود در ریو... که کشتی‌اش به گل نشسته بود به او می‌گفتند. یک تاکسی بگیر، بعد اتوبوس، بعد یک اتوبوس دیگر و بعدش هم یک قایق برو دم عرشه و بگو هر کی مرا به آن طرف ببرد هر چی بخواهد می‌دهم. هرکی هرچی بخواهد. مرا اینجا ول نکنید وسط این گل و شل زیر آفتاب. کاری نکنید دوباره از اینجا بروم و دستبند به دست برگردم و مثل یهودی سرگردان آواره بیابان بشوم.

ورق‌های نشان دارش و این و آنش وسفر دلپذیرش.
دیر یا زود مردی با کت و شلوار می‌گفت، گذرنامةتان را لطف می‌کنید؟ یا خودش سر صف می‌گفت، گذرنامه‌ام کو؟ یا دست می‌کرد توی کیف، یا برمی‌گشت پشت سرش زمین را می‌گشت، یا نه. یا اينكه با قیافه مات غریبه‌ای به آن آقا نگاه می‌کرد که دکمه ضبط را فشار می‌دهد و می‌گويد خیلی خوب، از اول دوباره شروع می‌کنیم. گذرنامه‌تان را چه کردید؟


      9:29 PM

22comments






  

مويه كن سرزمين محبوب

 

دلم گرفته است.دلم گرفته است. وقتی خبر را شنیدم . خبر بد چقدر زود مي‌رسد.خبر تصادف خبر مرگ.خبر درد.همیشه باور دارم كه مرگ همين نزديكي هاست درست بيخ گوش آدميزاد . همیشه این همه تلخی را باور داشته‌ام . اما تلخي از دست دادن رفیقی درهم شكسته كه اتومبيلي در تاريكي شب زده و ناكارش كرده و از آن حادثه جان سالم به در برده بعد از شادي اطرافيانش در آن رستن، بي‌تعارف نفسم را بند آورد .هر چه كردم نتوانستم خود را راضي كنم كه در خانه بنشينم و براي تسلاي دل خودم به تسليت نروم.مهران قاسمی، همان مترجم و روزنامه نگاري كه چندسالي در تحريريه روزنامه‌ها و مجلاتي كه حالا جزو تاريخ مطبوعات هستند و برخي از آنها سالهاست در توقيف موقت به سر مي‌برند ،همكار خيلي از دوستانم بود و همكار خودم بود.مهران قاسمي هم پريد و هنوز صدايش در گوشم زنگ مي‌زند كه خبر رفتن اكبر رادي را مي‌داد. به دوستان و همکاران تسلیت می‌گویم .براي همسرش سارا آرزوي صبر دارم.به آنهايي هم كه خيال مي‌كردند اين "گنده" جايشان را تنگ كرده مي‌گويم خيالتان آسوده باشد مهران رفت.اما جاي شما باز هم تنگ است!


      10:24 PM

15comments








Top