
ديشب شب يلدا بود و بيخوابي يه سرم زده بود البته بيخوابيام از بيكاري نبود. يك عالمه كار سرم ريخته بود. ياد دوست عزيزم علي جهانشاهي افتادم و كار بسيار هنرمندانهاش.
اميدوارم شما هم در لذتش شريك شويد.
بی خوابی
ويرخيليو پيني يرا
اسدالله امرايي
مرد زود به رختخواب ميرود اما خوابش نميبرد. غلت ميزند. ملحفهها را مياندازد. سيگاري روشن ميكند. كمي مطالعه ميكند. دوباره چراغ را خاموش ميكند. اما باز نميتواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند ميشود. در خانهي دوست و همسايهاش را ميزند و پيش او درد دل ميكند و به او ميگويد كه خوابش نميبرد. از او راهنمايي ميخواهد. دوستش پيشنهاد ميكند كه قدمي بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشاندهي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همهي اين كارها را ميكند، اما باز خوابش نميبرد. بلند ميشود اين بار به سراغ پزشك ميرود. پزشك هم طبق معمول حرفهايي ميزند و مرد باز هم نميتواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر ميكند و مغز خود را ميپكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نميبرد. بیخوابي خيلي بدپيله است.