بن لوري در لسآنجلس زندگي ميكند و نوازندهاست و فيلمنامه نويس. داستانهايش در مجلات معتبر داستاننويسي منتشر ميشود. تازه با او آشناشدهام و نويسنده خيلي خوبياست. يك پرونده كت و كلفت هم برايش آمادهكردهام كه در شمارهي آيندهي مجلهي گلستانه منتشر ميشود. عجالتا ايناولين داستان خيلي كوتاهش را داشته باشيد تا بعد.
پيكاسو يكبار به شهر ما آمد و چند وقتي ماند. قضيه مال خيلي وقت پيشبود. فكر كنم آمده بود، مدتي از نقاشيدور باشد براي اينكه در تمام مدتيكه اينجا بود دست به كاري نزد. پيكاسو همهاش يك ذرهبين دست ميگرفت و رويزمين دنبال حشره ميگشت.
دم صبح او را ميديدي كه توي علفزار بالا و پايين ميشود و چشمتنگ ميكند ويك وري نگاه ميكند. هر وقت هم پيدا ميكرد و به نظرش خوبميآمد، زانو ميزد و امتحانش ميكرد و اگر خوب بود برش ميداشت وميانداخت توي شيشه. پيكاسو اتاقي بالاي پمپ بنزين اجاره كره بود. همهيحشرهها را ميگذاشت روي ميز. در اتاقش باز بود و به ندرت سرش را بلندميكرد. فقط زل ميزد، زل ميزد و زل مي زد به حشرهها. به تن ظريفشان وبه بالهاشان. وقتي پيكاسو رفت، حشرههايش هم با او رفتند. البته بيشترشان،چندتايي هم ماندند. همه را به دقت امتحان كرديم، ميخواستيم بدانيم چرانرفتهاند. لابد عيبوايرادي دارند كه جا ماندهاند. اما در نظر ما آنهاهم حشراتي بودند مثل باقي حشرات. بايد پيكاسو باشي تا بداني.
حشرهها را با همان شيشهها خاك كرديم و رفتيم پيكار خودمان. روز ازنو روزي از نو.
اما هر از گاهي به كتابخانه ميروم و يكي از آن كتابها را برميدارم وتصاوير نقاشيهاي پيكاسو را يكي يكي ورق ميزنم. دوست دارم اين بازي را باخودم بكنم.
ببينيد تو نقاشيهاي پيكاسو بخصوص آنهايي كه بعد از آمدن به اينجاكشيده، هميشه يك حشرهي كوچك هست. پيدا كردنش كمي سخت است، اما هست. درستمثل يك لكه كوچك رنگ. اگر بعد از چند ساعت نگاه كردن پيدا نكرديد، بدانيدكه نقاشي مال زمانيست كه هنوز به شهر ما نيامده بود. اما اگر پيدا كرديد وآرام گرفتيد نشستيد، مثل اين است كه پيكاسو اصل را دست گرفتهايد.
هر کسی یک روز به دنیا میآید و بعد ناگهان بانگ برميآید که تشریف برد
بخش اول ماجرا در شب عید 1339 اتفاق افتاد، اما شناسنامهام به علت تعطیلات رسمی و
غیر رسمی، یک ماه با تاخیر صادر شده.
متولد شهر ری، دانشآموختهی زبان و ادبیات انگلیسی