Saturday, June 10, 2006

جوان نازنين

























ليلي ا لاعلمي
مترجم: اسدالله امرايي


ليلي الاعلمي داستان‌نويس جوان مغربي است که آثارش در اروپا و امريکا با استقبال منتقدان و اقبال خوانندگان رو به رو شده است. درمغرب به دنيا آمده و در دانشگاه سلطان محمد پنجم ليسانس ادبيات انگليسي گرفته. فوق ليسانس و دكتراي خود را ازدانشگاه كالج لندن دانشگاه كاليفرنيا در رشته زبانشناسي گرفته است. در سال
2003 جايزه داستان شوراي بريتانيا را به خود اختصاص داد. نخستين مجموعه داستان او به تازگي منتشر شده و نامزد جايزه قابيل شده که به بوکر آفريقا معروف است. ليلي الاعلمي در پورتلند زندگي مي كند. داستان حاضر را نويسنده در اختيار مترجم گذاشته.


با تکانی از خواب بیدار می شوم،تصاویری از مزرعه مان در کاماگویی هنوز توی سرم می چرخید و خودم را توی اتاقی عجیب می بینم.می نشینم.کونیو ، من چطور از این جا سردر آوردم؟چشم هایم را می مالم که خواب از سرم بپرد و نگاهی به دور وبر می اندازم.آن طرف اتاق یک دولابچه ای افتاده با قفل شکسته و یکی از درهایش باز باز است.پرده های پنجره سبز روشن است که اتاق را از نور سبز ملایمی پر می کند.سه عکس به دیوارکنار تخت آویزان است.پاهایم را می کنم توی سرپایی های خاکستری که کنار تختم پیدا می کنم و بلند می شوم.
سه بچه خندان از قاب اول به من نگاه می کنند یک پسر با کلاه بیس بال که بین دو دختر بزرگتر از خودش نشسته.عکس دوم مرد جوانی است که کلاه و ردا دارد.قیافه اش به صورتی محو آشنا به نظر می آید و مدتی طولانی به او زل می زنم اما به جا نمی اورم.به آخرین عکس روی دیوار می رسم و زنی را می بینم با چشم های شرربار،لب هاي سرخ و موی قهوه ای که فرفرانسوي خورده است.
توی آن لباسی که به تن دارد جلوه گری می کند،کیف کوچک خود را زیر بغل زده و با دست دیگر به همراه خود خوش بر و روی خود آویخته و به نظر می رسد که عکاس او را موقعي شكاركرده كه برای شام به رستورانی شیک می رفت .دست دراز می کنم و پشت گردنم را می مالم و موهای خشکم را حس می کنم و می دانم که هیچ خوش لباس نیستم.الان هم شلوار گشاد نخی به تن دارم و نمی دانم از کجا امده.
کنار پنجره می روم و پرده را کنار می زنم.بیرون علف ها سبز است و حاشیه های ان تکه هایی زرد و خشک به چشم می خورد.درخت های کاج بلند دیوار باغ را مشخص می کند.هیچ کدام از این ها سرنخی به من نمی دهد و از دم پنجره دور می شوم.چطور از اینجا سر در اورده ام؟
در گنجه را باز می کنم و کلی لباس می بینم .لباس هایی گران بها و شیک.مرا یاد موقعی می اندازد که زن جوانی بودم و شب کریسمس به دیدن خاله ام به هاوانا رفته بودم.مرا با خود به مالکون برد که بگردیم ما که رد می شدیم مردها سوت می زدند.اما هیچ کدام از این لباس ها مال من نیست.نمی دانم چه کنم.
نمی خواهم چیزی را بردارم که مال من نیست ،اما اگر قرار باشد به خانه بروم،باید لباس بپوشم.با تردیدلای لباس ها می گردم و بلوز بژی برمی دارم و شلواری به پا می کنم.بلوز را می پوشم اما نمی توانم زیپ شلوار را بالا بکشم.با همان زیپ باز شلوار را پوشیدم و بلوزم را انداختم روی آن تا کمرم را بپوشاند.بعد ملحفه را می کشم روی تخت تا مرتب جلوه کند.
در اتاق را باز می کنم و نگاهی به دور و برمی اندازم.راهرو هنوز تاریک است و خانه ساکت.از راهرو به آشپزخانه می روم.حالا وسط آشپزخانه گرسنگی به شکمم چنگ می زند.از سبد میوه روی پیشخان موزی بر می دارم.آن را می خورم و نمی دانم پوست آن را چه کنم.برش می گردانم توی سبد میوه.
از روی پیشخان خم شدم تا از پنچره آشپزخانه به خانه هایی نگاه می کردم که دو طرف خیابان را مشخص می کرد.چند متر آن طرف تر تابلوی ایستگاه را می بینم،جایی که خیابان به جاده ای شلوغ می رسد.مطمئن هستم اگر از آن مسیر بروم خیلی زود به خانه می رسم.
صدای پایی از هال می شنوم و بر می گردم و مرد جوانی را می بینم که ردا پوشیده.آشنا به نظر می رسد و به او لبخند می زنم.نمی دانم کیست،اما شاید کمکم کند که بفهمم چطور از اینجا سردرآوردم شاید هم مرا با ماشین به خانه برسد.
می گویم:"بوئناس دیاس."
می گوید:"بوئناس دیاس"
دست دراز می کند لای موهای به هم ریخته اش.پوست موز را بر می دارد و من کنار می روم تا کابینت زیر لگن ظرف شویی را باز کند و آن را توی سطل آشپزخانه می اندازد.
می گویم:"نمی دانستم کجاست."
می گوید:"می دانم."
در گنجه را باز می کند تا کاسه و قوطی برشتوک را بردارد.مقداری شیر از یخچال در آورد که از اومي پرسم آیا می تواند مرا به حانه برساند.
می گوید نه.
از لحن سرد او جا می خورم،می گویم :"واه"
می گویم :"خیلی دور نیست .فکر می کنم از آن طرف باشد." به جاده اشاره مي كنم.

برشتوک را توی کاسه می ریزد،شیر را هم روی آن و پاکشان از آشپزخانه بیرون می اید.دنبال او می روم چون نمی دانم چه کنم.روی راحتی توی اتاق نشیمن می نشیند،و تلویزیون را روشن می کند.کنار او می نشینم.صبر می کنم تا خوردن او تمام شود.وقتی می بینم که ظرف را بر می گرداند روی میز از او می پرسم :"می شود لطف کنی و مرا به خانه برسانی؟"
آهی می کشد و می گوید:"شما توی خانه هستی."
می پرسم :"اینجا؟"
می گوید:"بله."
می خندم و می گویم:"اینجا که خانه من نیست."
"عجب؟پس کجاست؟"
از او رو بر می گردانم و به اتاق نگاه می کنم.به کاناپه های پر و پیمان ،مجموعه طبل ها و تلویزیون رنگی بزرگ را می بینم.می گویم اینجا نه.چشم های او باعث می شود که بگویم، خانه من جایی است که خانواده ام آنجا باشد." با انگشت شست به سینه اشاره می کند،می گوید:"ماما،من خانواده تو هستم."
نمی دانم چرا به من می گوید،ماما،اما خیلی بی ادبی بود که حرف او را تصحیح کنم.مطمئن نبودم کی هست، اما با توجه به ابن که آشنا به نظر می رسد فکر می کنم از کامپو باشد.با این حال نمی دانم اینجا چه کار دارم،توی خانه او.
دوباره می گویم :"می خواهم به خانه بروم پیش مادرم."
"مامانت مرده."
"دلم از سینه می خواهد بیرون بزندو چشم هایم پر از اشک می شود.چه بی رحمانه .په طور دلش می آید این حرف را بزند!"کو وا کو وا.نه ،نه،نه، او نمرده."
"مامان آبوئلا پانزده سال است که مرده."
دست می برم لای موهام.باز هم که مرا مامان صدا می کند.سرم گیج می رود.سرم را تکان می دهم.نمی شود.اصلا نمی شود.بلند می شوم."انتونسس،خودم می روم."
از اتاق نشیمن بیرون می روم.به طرف در ورودی می روم.دستم به دستگیره نرسیده مرا گرفت.وبرگرداند.دستم را از چنگ او در آوردم
"که پاسو؟"
"نمی شود بروی."
"یعنی چه ؟وقتی تو نمی بری خودم به خانه می برم."
"ما توی کوبا نیستیم.در ایالات متحده هستیم."
نگاهش می کنم و نمی دانم چه بگویم.به نظرم می رسد که قبلا این صحبت ها را با هم کرده اید.اما نمی دانم چطور حالی اش کنم که اینجا خانه من نیست.بدم می آید که نمی توانم او را قانع کنم.سعی دارم فکر کنم بعد چه بگویم،وقتی ولم کند چه بگویم.برای اولین بار لبخند می زند ،می گوید:"گرسنه ای؟"
می گویم "نه."
"امروز چیزی خورده ای؟"
"نه."
"خوب پس بیا چیزی برای صبحانه بخور."
دست می اندازد دور گردن من و به آرامی از دم در کنار می کشد و به طرف آشپزخانه می برد.فکر می کنم پیش از رفتن به خانه ته بندی مختصری کنم.یک ظرف برشتوک برای من حاضر می کند و روی میز آشپزخانه می گذارد.بعد یک لیوان آب و قرصی سفید کنار آن.
می گوید:"مال توست."
"چی هست؟"
"قرصت."
"چه قرصی؟"
"قرص تقویتی است."
آن را می خورم وهمه آب لیوان را سر می کشم.فکر می کنم چه مرد نازنینی.
می گویم:"ممنونم."
بعد پس می کشم .او را تماشا می کنم که کاسه را تمیز میکند و روی لگن ظرف شویی می گذارد.بعد از آشپزخانه بیرون می رود و طولی نمی کشد که صدای شرشر اب دوش را می شنوم.فکر می کنم چه اسرافی.وقتی با یک سطل آب می شود ابن کار را کرد چرا اسراف.بلند می شوم و از پنجره به جاده اصلی چشم می دوزم.اگر راست همین جاده را بگیرم و بروم،بی شک به خانه خودم می رسم.

کمی بعد سر و کله جوان پیدا می شود.سرش خیس است و شلوار جین به پا دارد و تی شرت مشکی با نوشته های پر زرق و برق.به او لبخند می زنم.او هم لبخند می زند.اما مطمئن هستم که فکرش جای دیگری است.به او زل می زنم و وقتی دوباره نگاهم می کند می گویم:"می خواهم به خانه برگردم."
می گوید:"فردا،امروز کار دارم،اما فردا تو را به خانه می برم."
فکر می کنم چه جوان نازنینی.

12 comments:

Aniceta Scheibner said...

in disasters, has shrunk. Historically, National Association of Shooting infections, swelling and the loosening additive. It makes the game better, it items created by local craftspeople.

mazdak said...

http://www.jour4peace.com/
در هفتاد و هشتمین سال تولد اسطوره (۱۴ ژوئن)
امتداد یک افسانه
مزدك علی نظری- برای واژه بازی، سوژه خوبی انتخاب نكرده‌ای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح می‌شود و تو هنوز خطی ننوشته‌ای؛ كاغذ زیاد سیاه كرده‌ای اما دریغ از آنچه كه باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی خیره شدن‌های طولانی‌ات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از گوشه چشم‌ها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و احوال آشفته را...

Anonymous said...

سلام. لينك اين داستان را در نسل پنجم گذاشتم. با احترام-محمدي

علی مرسلی said...

وبلاگتان را کشف کردم...در جنگل وب فقط می توان به یافتن وبلاگ خوب کشف گفت

Fridoun said...

دنبال بلاگ هائی می گشتم که در کار ترجمه هستند. دوست گرامی کتایون آموزگار شما را معرفی نمود. خوشحالم که با بلاگ شما .و کار هایتان اشنا میشوم

راستی عنوان اصلی این داستانی که ترجمه نموده ای بانگلیسی چیست؟

متن انگلیسی این داستان را چگونه می توانم بیابم. از راهنمائی تان صمیمانه متشکر میشوم

پیپ قرمز said...

خانه ی نو مبارک ! پیپ قرمز

Mehdi HE said...

برای هر نوشته از صفحه ی جدا استفاده کنین. و بعد کدش رو در تمپلیت عوض کنین. این جوری وقتی به یک نوشته (مثلا این داستان) لینک داده میشه فقط همون صفحه هست (نه صفحه ی آرشیو) و در موتورهای جستجو هم رتبه ی بالاتری میگیره.

نسیم said...

سلام آقای امرایی، چقدر خوشحالم که امروز در حال گشت و گذار وبلاگ شما رو کشف کردم .ما که شما رو فقط ندا می آید زیارت می کنیم اینجا توفیقی نصیب ما شد که از نوشته ها تون بهرمند شویم .

سروش رهگذر said...

آقاي امرايي سلام:
به تازگي سعادت آشنايي با شما نصيبم شده...خيلي خوشحال خواهم شد به وبلاگ كوچك يك نويسنده ي نوقلم سري بزنيد و او را از حمايتهاي بي دريغ يك كهنه كار فرزانه دريغ نكنيد....
منتظرم...
ياحق/

مصطفا said...

مخلص جناب اسدالله خان

شبنم رحمتي said...

سلام آقاي امرايي عزيز.
گاه گداري كه اميلي را مي ديدم جوياي احوالتان مي شدم. اميدوارم خوب و خوش باشيد. دوره كاري من در فكر روز با شما،مرجانه، لي لي و ناهيد موسوي يكي از بهترين خاطرات دوره روزنامه نگاري ام است موفق و پاينده باشيد.

امیرحسین said...

http://www.aniranianman.blogfa.com/post-58.aspx
سلام. دلم از چلچراغی ها پره، شما ببخشید