Tuesday, August 08, 2006

جوراب شلواري



تيم اوبرايان
مترجم: اسدالله امرايى


تيم اوبرايان، متولد 1946 از نويسندگان امريكايى مخالف جنگ است. او به عنوان خبرنگار به جبهه‌هاى جنگ در ويتنام اعزام شد و در خطوط مقدم جبهه گزارش تهيه مى‌كرد. پس از خاتمه‌ي جنگ به هاروارد رفت. تحصيل را نيمه‌كاره رها كرد و به خبرنگارى روى آورد. ايجاز و واقع‌گرايى شاخص نويسندگى اوست.


هنرى دابينز آدم خوبى بود، سربازى معركه. اما پيچيدگى توى كارش نبود. طنز و كنايه به او نمى‏چسبيد. خيلى از خصلت‏‌هايش به امريكا رفته‌بود. گنده و پر زور، خوش‌‏نيت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شكمش قل مى‏خورد. نمى‏توانست تند برود، پا مى‏كوفت و مى‏رفت. هر وقت لازمش داشتيم حاضر بود. اعتقاد راسخى به مزاياى سادگى و رو راست بودن و تلاش و كار داشت. دابينز هم مثل كشورش به سمت رؤياپردازى گرايش داشت.
حتى همين الان كه بيست سال گذشته، او را مجسم مى‏كنم كه جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مى‏زد، بعد براى كمين راه مى‏افتاد.


اين هم از بازى‏هاى او بود. مى‏گفت جوراب شلوارى طلسم خوش‏‌اقبالى اوست. دوست داشت آن را به بينى خود بمالد و نفس بكشد. مى‏گفت بوى او را مى‏دهد و خاطرات او را زنده مى‏كند. گاهى به جاى پشه‏بند روى صورتش مى‏كشيد و مى‏خوابيد. درست مثل بچه‏اى كه زير پتويى جادويى امن و آسوده مى‏خوابيد. جوراب شلوارى بيش از هر چيزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظ‌اش مى‏كرد. او را به عالمى ديگر مى‏برد، جايى كه همه‌چيز ملايم و متعادل بود. جايى كه شايد روزگارى نامزدش را مى‏برد كه با هم زندگى كنند. دابينز هم مثل خيلى از ما توى ويتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقيقاً باور داشت كه جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مى‏كند. فكر مى‏كرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده‌ي شبيخون مى‏شد و همه‌ي ما كلاهخود به سر مى‏گذاشتيم و جليقه‌ي ضد گلوله مى‏پوشيديم، هنرى دابينز مراسم آيينى خود را به جا مى‏آورد و جوراب را دور گردن خود مى‏پيچيد و به دقت آن را گره مى‏زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه ‏اش مى‏انداخت. خيلى‏ها سربه‏سرش مى‏گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمى‏آمد.
دابينز رويين‏تن هيچ‌وقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت يك خمپاره‌ي خوشگل آمد كنار پايش كه عمل نكرد. يك هفته بعد توى دشت باز وسط معركه‌ي آتش‏بازى گير افتاد. هيچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عميق كشيد و جادو كار خودش را كرد.
همه‌ي گردان به او ايمان آوردند. آخر دروغ كه به اين گندگى نمى‏شد.
اواخر اكتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلكى بود. دابينز ماتش برد. نامه او را با چشم ‏هاى وق‏ زده بالا و پايين كرد. بعد دست كرد توى جيبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد.
گفت: «نه عزيز! بى‏خيال! هنوز دوستش دارم. جادو كه از بين نمى‏رود».
همگى خيالمان راحت شد.

23 comments:

داوود پنهاني said...

آقا مثل هميشه زيبا بود. مرسي. در ضمن لينك ما كه نيست؟

دادفر said...

خواندني بود لذت بردم.
سال ٧٢ براي تهيه خبر و گزارش به بندر عسلويه رفته بودم.تنها خارجي هاي مقيم آنجا کره اي هايي بودند از شرکت هيوندايي -و يک شرکت ديگر فکر کنم دايليم.
با يکي از کره اي ها که صحبت مي کردم همين عقيده دابينز را در مورد جوراب شلواري!! که از کره با خودش آورده بود داشت.برايم قابل هضم نبود فکر کردم شايد تنهايي در عسلويه و نبود جفت او را به اين ماليخوليا مبتلا کرده اما با خواندن اين داستان کوتاه متوجه شدم که اين بو کشيدن جوراب شلواري فقط براي اون آقاي کره اي رفع بلا نمي کرده!
البته آن آقاي کره اي طاقتش طاق شد و همين جا خودش رو پابند کرد و صاحب جوراب شلواري هموطنش رو براي هميشه رها کرد!

قنبری said...

استاد گرامی آقای امرایی سلام
خسته نباشید داستان جالبی بود و همچنین ممنونم از پاسختون به درخواست بنده جهت خوانش داستانهای ترجمه شده توسط بنده ...حقیقا من با دانش اندکم از زبان فرانسه در ایام فراغت دست به ترجمه داستان کوتاه از زبان فرانسه می زنم تا حالا بیش از سی داستان را ترجمه کرد ه ام که چند تا از ترجمه هایم را دوبلاگم پست کرد هام که خدمت شما تقدیم کردم اگر امکان دارد حالا که از زبان فرانسه ترجمه نمیکنید فقط متن فارسی و ترجمه بنده را در صورت فرصت بخوانید و من را راهنمایی کنید که آیا ترجمه رسا هست ؟ارزش دارد که به این صورت به ترجمه ادامه دهم لازم به ذکر است که من فقط جهت تقویت زبان و یادگیری بیشتر ترجمه می کنم. و اگر امکان دارد کامنت دانی ما را با نوشتن نظرتون متبرک بگردانید البته در صورت فرصت ...بازهم بی نهایت متشکرم خدا حافظ

pooya azizi said...

سلام و مثل همیشه بود زیبا بود جناب امرایی . دعوت می شوید برای دیپدار از وب سابت بنده اگر قابل دانستید .

نرگس said...

سلام آقای امرایی.
من که اعلام کرده بودم (جدا؟ آخه یادم نیست) که آمادگی دارم هرجا گفتید بیام و اون کتابو ازتون هدیه بگیرم (؟؟؟) نگفته بودم؟؟؟؟
اونوقت میشه دو خاطره با الجرنون، موش متبرک

سيدتقي said...

سلام.
اول باره آمدم وبلاگتان
داستان‌هاي جالبي بود
ايشالا باز ميام

سيدتقي said...

ضمنا تصاوير ديده نمي‌شن... از هاستينگ ديگه اي استفاده كنين

نيلوفر said...

استاد عزيز آقاي امرايي
براي من بسيار باعث افتخاره كه نظرشما را در وبلاگم ديدم.نظر مساعد شما در مورد نوشته من آنقدر برايم شادي آور بود كه نمي توانم كلمه اي در توصيف آن به كار ببرم.من هميشه عاشق ترجمه هاي شما بوده و هستم.اميدوارم هميشه از نظرات و انتقادات مفيد شما بهره ببرم.

پژمان said...

سلام و خسته نباشید.

داستان قشنگی است. اما بعضی جاها فارسی ِ ترجمه را شاید بتوان بهتر و رسا‌تر نوشت. متن ِ زبان ِ اصلی را ندارم ولی مثلاً پاراگراف اول را - بر اساس ِ حدس ِ من از متن ِ زبان اصلی - شایداین‌طور هم بتوان نوشت:

"هنری دابینز هم پسر خوبی بود و هم یه سرباز عالی.اما قلب ِش کف ِ دستِ‌ش بود.گوشه و کنایه حالی‌ش نمی‌شد.خیلی جورها مثل ِ خود آمریکا بود: درشت، پرزور و خوش‌طینت.شکم‌‌َش دو پرده چربی اضافه‌داشت...."

مسعود بهروان said...

سلام آقای امرایی

میدانيد داستان پنهانی خواندن يعنی چه؟
من هميشه کارم شده است دور از چشم رييس شرکت داستان خواندن. نمی دانيد چه کيفی دارد. حالم را جا می آورد.شاد باشيد

حسین شکر بیگی said...

سلام! از سلاسست ترجمه شما که بگذریم می رسیم به طنزی که خیلی زیبا در آخر داستان خودش را نشان می دهد و حسی را که باید منتقل می کند دست مریزاد! راستی من برایتان ایمیل زدم و سئالی را پرسیده بودم ولی از شما جوابی دریافت نکردم! شاد باشی

نرگس said...

چشم.

hedi said...

salam
sharmandeh kardid.rasti chera ax ha baz nemisheh ?

نرگس said...

گرفتم الجرنون رو. سپاس بسیار که به من سپردیدش. چه یادها که زنده نمی‌کنه این الجرنون....

negar said...

آقای امرايی :

می خواستم اگر ممکن باشد وبلاگ شما را به وبلاگ خودم لينک کنم.

اگر جواب اجازه دادن يا ندادنتان را به من بدهيد ممنون ميشوم

نرگس said...

مجددا سلام. یادم رفت که بگم پیش خانم صالحی یه پاراگراف و مقادیری طرح و کارت پاراگراف گذاشتم. کار یه سری از دوستامه. خودانگیخته است و داره کم کمک پا می گیره. نگاهی کنید بدک نیست، ممنون میشم.

سیاورشن said...

سلام بسیار خوشحالم از آشنایی با اینجا ...لینک شما با افتخار افزوده شد ...سر فرصت ترجمه ها را می خوانم ...قربانت

sheida mohamadi said...

کاش یکی از این طلسم ها با همین طنز این اطراف بود.

ميترا لبافي said...

آقاي امرايي عزيز سلام. خسته نباشيد.
كي اين وبلاگ جديدرا باز كردين...خيلي جالبتره ..بخصوص اون عكسي كه بالاي صفحه است.....اون همه كتاب و اونهمه سايه و تصوير.....آدمهايي كه ما رو به فكر كردن تشويق مي كنند و مي برندمان توي يه دنياي ديگه.......هميشه سالم و سربلند باشيد.

کشمیری ساجده said...

در بعد از کلی گشتی دن در پیدایی شدی ...خوش به حالمی

zeinab hassanpour said...

سلام و من بودم که همین حالا دارم می خونم این کلمات و ...

B said...

جناب آقاي امرايي.اين عنوان خيلي اندازه تر است تا آن يكي"نگاه انتقادي اسدالله امرايي به ادبيات ايران"بالاخره اين دنيا دارد به سمت اندازه بودن جلومي رود.

حمید باباوند said...

سلام . فقط خواستم منزل نو را تبریرک بگویم. زیاده عرضی نیست . به خانواده محترم هم سلام برسانید.