ارنستو خوانا ادكاك اسدالله امرايي خواناادكاك در سال 1982 در مكزيك به دنيا آمده. شاعر و داستان نويس است و بهانگليسي مينويسد و به اسپانيايي و اسپانگليسي و مترجم است. سال 2006 بورسادبيات خلاقهي سِنترو دو اِسكريتورِس دو نوئِبو لِئون را گرفت. در سال 2009 از دانشگاه گلاسكو با درجهي كارشناسي ارشد ادبيات فارغالتحصيل شد. آثارش در گلچينهاي متعدديگردآوري شده. در مجلات ادبي و جشنوارههاي مختلف شركت كرده در فرانكفورت وبرلين، هلسينكي، گلاسكو و مونتهري آثارش را براي مدعوين خوانده. نوازنده همهست در مكزيك و اسكاتلند اجراهاي متعددي داشته است.داستان حاضر كه نخستينترجمه از آثار اين نويسندهي جوان است با اطلاع و اجازهي وي به فارسيمنتشر ميشود.
يك روز مثل شاهزادهاي كوچك به سفري دور و دراز رفتم.
ايگوانايدستآموز، ملحفهها، گياهان، تابلوها و يخجال كوچك سبز مغز پستهاي خودم رابه ارنستو سپردم كه از پدربزرگم رسيده و هنوز بوي انجير گنديده ميدهد.
منكه بچه نداشتم، كلي به خودم مي نازيدم كه اين چيزها را زنده نگه دارم. بهارنستو و ايگوانا غذا ميدادم و هر دو خيلي كم غذا بودند. به گياهان آبميدادم و هر هفته ملحفهها را ميشستم، تابلوهاي روي ديوار را گردگيريميكردم و ميگذاشتم برفك يخچال آب شود. خانهي خوبي بود، اما وقتش بود كهبروم. مواظب باش و من برميگردم. همهشان را به وداع بوسيدم.
وقتيبرگشتم رنگ ارنستو پريده بود، گياهانم خاك گرفته بود، تابلوها و ملحفههانبود، يخچال از شدت برفك به ترتر افتاده و مخزن آب پر از ماسه بود. پرسيدمچرا، به او اعتماد كرده بودم. گفت كه حوصلهي زلم زيمبو نداشت و دلشميخواسته ديوارها لخت باشد و بالشها بيروكش. در مورد ايگوانا هم گفت هرروز به جاي غذا توي مخزن شيشهاي ماسه ميريخته. اگر خانه را دوست داشتمبايد زودتر به خانه برميگشتم كه دفن نشود.
تا مدتها در سكوت نشستيم،سيگار كشيديم و ايگوانا را تماشا كرديم كه توي ماسهها شنا ميكرد و هر ازگاهي بالا ميآمد تا نفسي بكشد، بعد مثل پري دريايي شيرجه ميزد تويماسهها، دم راهراهش در دايرههايي كه كوچك و كوچكتر ميشد فرو ميرفت تااينكه حفرهي ماسهاي هم ميآمد. ديگر نميتوانستم تحمل كنم. مخزن سنگين رابه پهلو برگرداندم و محتوياتش بيرون ريخت، ايگوانا پاي كپهي ماسه ولو شد وبه زحمت نفس ميكشيد. اژدهاي كهن، هيولاي ساكت، سرش حسابي گنده شده بود وبيشتر رنگش را از داده بود. با احتياط فراوان به آن نزديك شدم، اما انگارنترسيد. وقتي خواستم بلندش كنم، توي دستهايم شكست. چيزي نبود جز پوستهايتوخالي، شكننده و ظريف. بغضم تركيد. ارنستو دست گذاشت روي شانهام، از آنحالات انساني كه براي لحظههاي نااميدي كنار ميگذارند. دست دراز كردم بهطرف او اما انگشتانم توي دستهاي او فرو رفت، تكههاي خردشدهاش رويپيراهنم شتك زد. ارنستو! عزيزم، مگرمن چند روز تو را تنها گذاشتم كه اينطورياز بين رفتي؟
هر کسی یک روز به دنیا میآید و بعد ناگهان بانگ برميآید که تشریف برد
بخش اول ماجرا در شب عید 1339 اتفاق افتاد، اما شناسنامهام به علت تعطیلات رسمی و
غیر رسمی، یک ماه با تاخیر صادر شده.
متولد شهر ری، دانشآموختهی زبان و ادبیات انگلیسی