Monday, June 28, 2010

تقلب


تقلب
خوسه ادموندو پاس سولدان
اسدالله امرايي
خوسه ادموندو پاس سولدان در بوليوي به دنيا آمده. هفت رمان دارد و سه مجموعه داستان. جايزه‌ي ملي كتاب بوليوي، جايزه‌ي خوان رولفو و جايزه‌ي رومولو گايه‌خوس را برده. آثارش به هشت زبان زنده دنيا ترجمه ششده و زبان فارسي هم نهمين آن است. در دانشگاه كورنل تدريس مي‌كند.يكي از معدود نمايندگان ادبيات ماكوندويي‌ست كه در امريكا زندگي مي‌كند. داستان حاضر با اطلاع نويسنده به فارسي ترجمه شده

وايسر هفت ساله بود كه فهميد از مدرسه بدش مي‌آيد و تصميم گرفت ديگر نرود. اما باز صبح‌ها از خواب بيدار مي‌شد تا به حرف مادرش گوش كند كه بعد از مرگ پدر، وايسر تك فرزند خانواده تنها اميد و دلخوشي‌اش بود، روپوش مدرسه را مي‌پوشيد و راهي مدرسه مي‌شد، سر ظهر هم كه برمي‌گشت با كلي حرارت و هيجان از درس و مدرسه و امتحان حرف مي‌زد. گاهي وقت‌ها براي اينكه كلك خود را ادامه دهد يادداشت‌هاي آفرين و دفترچه‌ي نمره با نمرات عالي را به امضاي مدير مدرسه مي‌آورد. گاهي وقت‌ها همكلاسي‌هاي سابق خود را به خانه دعوت مي‌كرد كه عصرها بيايند تا مثلاً به او كمك كنند و با هم درس بخوانند. مادرش به او اطمينان كامل داشت و در نتيجه اصلاً به مدرسه ي او سر نزد كه ببيند درسش چطور است و شك هم نكرد چرا ديگر جلسات اوليا و مربيان و خيريه برگزار نمي‌شود كه در هر حال شركت نمي‌كرد. طبق برنامه اول هر ماه شهريه را مي‌پرداخت كه پسرش براي رفع نگراني ‌او مي‌برد و تحويل مي‌داد تا مادرش به زحمت نيافتد.

اين ماجرا بي‌وقفه و تغيير ادامه داشت تا آنكه زمان برگزاري جشن فارغ‌التحصيلي او رسيد. در آن روز يك كمر درد شديدي گرفت كه نتوانست از رختخواب بيرون بيايد. مادرش هم كه تا حدودي نگران شده بود، خوشحال شد كه به مراسم نمي‌رود و با هيچ كدام از معلم‌ها و كشيش‌هايي كه جز گردانندگان مدرسه بودند ملاقات نمي‌كند و پدر مادر بچه‌ها را هم نمي‌بيند. روز بعد نتوانست جلو اشك خود را بگيرد كه ديد وايسر ديپلم تقلبي‌اش را به خانه آورد و ثابت كرد كه زحمت و فداكاري مادر را هدر نداده. پسرش به دانشگاه مي‌رفت. وايسر به مادرش گفت كه پزشكي مي‌خواند و شش سال كار سخت و طاقت‌فرسا در پيش دارد.
اما سال‌هاي پيش رو هيچ هم سخت نبود و به لطف تقليد و تقلب خوب پيش مي‌رفت. البته ترتيب دادن قضيه روز فارغ‌التحصيلي اين دفعه خيلي راحت نبود. مجبور شد چهل و سه تا از دوست‌هايش را بياورد و به عنوان همكلاسي از آنها پذيرايي كند و شانزده هنرپيشه را به عنوان اعضاي هيات علمي به بازي بگيرد كه نقش استاد، رييس دانشكده و كشيش را بازي كنند و مركز همايش‌هاي شهر را اجاره كند و دقيقاً همزمان با مراسم اصلي در تالار همايش‌هاي دانشگاه مراسم قلابي را برگزار كند.
مادرش او را بغل گرفت و گريه كرد.
بعدها مطبي هم باز كرد و پزشك عمومي شد و هر روز بعد از ظهر از ساعت سه تا هفت به معاينه‌ي بيماران قلابي اجير شده مي‌پرداخت تا مادرش بو نبرد كه گاه و بي‌گاه سرزده به مطب مي‌آمد. با اين حال تصور نمي‌كرد كار بدي انجام مي‌دهد و وقت تلف مي‌كند. مطبش حال و هواي آبرومندانه‌اي داشت و تابلويي كه آبروي او را مي‌خريد و حرفه‌ي كلاهبردارانه‌ي او را مي پوشاند. پول و پله‌اي حسابي هم از سر اين كلاهبرداري‌ها به جيب مي‌زد.
نه سال بعد يك تشخيص اشتباه در جراحي اعصاب كرد، مادرش به مطب آمد و از درد شديد و تحمل‌ناپذير سر ناليد. معاينه‌اش كرد و تشخيص داد كه سردرد به زودي رفع مي‌شود و خطري ندارد. دو ماه بعد مادرش مرد. پزشكي قانوني در علت مرگ نوشت كه ناشي از وجود يك توده است كه به موقع معالجه نشده. يسر خودش را سرزنش نمي‌كرد. به گذشته كه نگاه مي‌كرد از همان سن هفت سالگي به اين نتيجه رسيد كه تقصير مادرش بوده و لاغير و در اين مرگ كه شايد اتفاق نمي‌افتاد كسي جز او را نبايد سرزنش كرد

‍Counterfeit, Jose Edmundo Paz Soldan.

Friday, May 14, 2010

پيكاسو


پيكاسو


بن لوري(

Picasso

By Ben Loory)
مترجم: اسدالله امرايي

بن لوري در لس‌آنجلس زندگي مي‌كند و نوازنده‌است و فيلم‌نامه نويس. داستان‌هايش در مجلات معتبر داستان‌نويسي منتشر مي‌شود. تازه با او آشنا شده‌ام و نويسنده‌ خيلي خوبي‌است. يك پرونده كت و كلفت هم برايش آماده كرده‌ام كه در شماره‌ي آينده‌ي مجله‌ي گلستانه منتشر مي‌شود. عجالتا اين اولين داستان خيلي كوتاهش را داشته باشيد تا بعد.

پيكاسو يك‌بار به شهر ما آمد و چند وقتي ماند. قضيه مال خيلي وقت پيش بود. فكر كنم آمده بود، مدتي از نقاشي دور باشد براي اينكه در تمام مدتي كه اينجا بود دست به كاري نزد. پيكاسو همه‌اش يك ذره‌بين دست مي‌گرفت و روي زمين دنبال حشره مي‌گشت.
دم صبح او را مي‌ديدي كه توي علف‌زار بالا و پايين مي‌شود و چشم تنگ مي‌كند ويك وري نگاه مي‌كند. هر وقت هم پيدا مي‌كرد و به نظرش خوب مي‌آمد، زانو مي‌زد و امتحانش مي‌كرد و اگر خوب بود برش مي‌داشت و مي‌انداخت توي شيشه. پيكاسو اتاقي بالاي پمپ بنزين اجاره كره بود. همه‌ي حشره‌ها را مي‌گذاشت روي ميز. در اتاقش باز بود و به ندرت سرش را بلند مي‌كرد. فقط زل مي‌زد، زل مي‌زد و زل مي زد به حشره‌ها. به تن ظريف‌شان و به بال‌هاشان. وقتي پيكاسو رفت، حشره‌هايش هم با او رفتند. البته بيشترشان، چندتايي هم ماندند. همه را به دقت امتحان كرديم، مي‌خواستيم بدانيم چرا نرفته‌اند. لابد عيب‌و‌ايرادي دارند كه جا مانده‌اند. اما در نظر ما آنها هم حشراتي بودند مثل باقي حشرات. بايد پيكاسو باشي تا بداني.
حشره‌ها را با همان شيشه‌ها خاك كرديم و رفتيم پي‌كار خودمان. روز از نو روزي از نو.
اما هر از گاهي به كتابخانه مي‌روم و يكي از آن كتاب‌ها را برمي‌دارم و تصاوير نقاشي‌هاي پيكاسو را يكي يكي ورق مي‌زنم. دوست دارم اين بازي را با خودم بكنم.
ببينيد تو نقاشي‌هاي پيكاسو بخصوص آنهايي كه بعد از آمدن به اينجا كشيده، هميشه يك حشره‌ي كوچك هست. پيدا كردنش كمي سخت است، اما هست. درست مثل يك لكه‌ كوچك رنگ. اگر بعد از چند ساعت نگاه كردن پيدا نكرديد، بدانيد كه نقاشي مال زماني‌ست كه هنوز به شهر ما نيامده بود. اما اگر پيدا كرديد و آرام گرفتيد نشستيد، مثل اين است كه پيكاسو اصل را دست گرفته‌ايد.

Monday, April 12, 2010

داستان‌هاي شش‌كلمه‌اي

ويليام فاكنر مي‌گويد رمان نويس داستان‌كوتاه نويس شكست‌خورده است و داستان نويس شاعر شكست خورده. ارنست همينگوي با تركيب شعر و داستان به نوعي دست يافت كه سهل و ممتنع بود. داستان شش كلمه‌اي. برخي استادان داستان بخت خود را آزموده‌اند.


انتقام
جويس كرول اوتس
اتتقام خوب زندگي كردن است، بي‌تو.

فروشي
ارنست همينگوي
كفش نوزاد.فروشي. پوشيده نشده است.

اشتياق
مارگارت ات‌وود
مشتاق آقا بودم.وصالش دست‌داد.اَه.

جالب
استيون كولبرت
خب، من فكر مي‌كردم جالب باشد.

Sunday, April 04, 2010

سنگ‌ها


«کافی است به دهکده‌ای در جنوب رومانی بروید تا شاهد این پدیده‌های عجیب باشید. تا قبل از بارش باران همه چیز طبیعی است، ‌اما بعد از بارش‌های سنگین اوضاع متفاوت می‌شود: سنگ‌ها شروع به رشد کردن می‌کنند و اشکال عجیب و غریبی به خود می‌گیرند. این سنگ‌ها موسوم به ترووانت هستند، آنها هسته‌ای سنگی و پوسته‌ای شنی دارند، مرطوب شدن آنها باعث انبساط پوسته شنی آنها می‌شود و از آنجا که این انبساط، متقارن نیست، این سنگ‌ها شکل‌های مختلفی پیدا می‌کنند. در سال ۲۰۰۴، در دهکده كوستستي، موزه‌ای از این سنگ‌ها بر پا شد.»

اين متن خبري است كه يكي دو روز پيش در گوگل ريدر آمده بود. مرا ياد داستان سنگ‌ها اثر ريچارد شلتن انداخت كه چندين سال قبل در مجموعه بهترين بچه‌ي عالم ترجمه كرده بودم. مجموعه‌اي از داستان‌هاي خيلي كوتاه كه در غرب به فلش فيكشن معروف شده . من عنوان دم‌داستان را به عنوان معادل پيشنهاد كردم. كتاب را بار اول نشر رسانش منتشر كرد و بار دوم نشر شولا. البته الان شايد به زحمت گير بيايد. البته دوستان ديگر هم از اين داستان‌ها ترجمه كردند مثل سارا و پژمان طهرانيان كه عنوان داستان‌هاي برق‌آسا را براي فلش فيكشن پيشنهاد كرده‌اند.اين داستان قبلاً در دوره اول فيروزه هم منتشر شده كه زحمت آن با مرتضي كاردر بود..

سنگ‌ها

ريچارد شلتن‌

اسدالله امرايي

دوست‌ دارم‌ شب‌هاي‌ تابستان‌ بيرون‌ بروم‌ و بزرگ‌ شدن‌ سنگ‌‌ها را تماشا كنم. گمان‌ مي‌كنم‌ آنها اينجا توي‌ بيابان‌ بهتر از جاهاي‌ ديگر رشد مي‌كنند، چون‌ گرم‌ و خشك‌ است. شايد به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ سنگ‌هاي‌ جوان‌ در اينجا فعال‌تر هستند.

سنگ‌هاي‌ جوان‌ مايلند بيشتر از آنچه‌ بزرگترها براي‌ آنها تشخيص‌ مي‌دهند حركت‌ كنند. بيشتر سنگ‌هاي‌ جوان‌ ميل‌ دروني‌ و باطني‌اي‌ را دارند كه‌ والدين‌شان‌ پيش‌ از آنها داشته‌اند، اما قرن‌ها قبل‌ از ياد برده‌اند. به‌ علت اينكه‌ برآورده‌ شدن‌ اين‌ آرزو آب‌ مي‌خواهد، هيچ‌ وقت‌ به‌ زبان‌ نمي‌آيد. سنگ‌هاي‌ قديمي‌ از آب‌ خوش‌شان‌ نمي‌آيد و مي‌گويند: «آب‌ موجود مزاحمي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ يكجا بند نمي‌شود تا چيزي‌ ياد بگيرد.» اما سنگ‌هاي‌ جوان‌ سعي‌ مي‌كنند بدون‌ جلب‌ توجه‌ بزرگ‌ترها جوري‌ قرار بگيرند تا در يك‌ موقعيت‌ كه‌ طوفان‌ تابستاني‌ درمي‌گيرد جريان‌ آب‌ تندي‌ آنها را از پهنا بغلتاند و لب‌ يك‌ سرازيري‌ يا ته‌ دره‌اي‌ بيندازد. با وجود همه‌ خطرهاي‌ موجود توي‌ اين‌ كار، آنها دلشان‌ مي‌خواهد سفر كنند و دنيا را ببينند و جايي‌ دور از خانه‌ در محلي‌ تازه‌ مستقر شوند و حكومت خود را برقرار كنند، به‌ دور از چشم‌ و سلطه‌ والدينشان‌ براي‌ خود خانواده‌ تشكيل‌ دهند.

گرچه‌ پيوندهاي‌ خانوادگي‌ ميان‌ سنگ‌ها خيلي‌ محكم‌ است، بسياري‌ از سنگ‌هاي‌ جوان‌ دل‌ و جرئت‌ به‌ خرج‌ مي‌دهند و موفق‌ هم‌ مي‌شوند، برخي‌ از آنها زخم‌هاي‌ خود را نشان‌ بچه‌هاشان‌ مي‌دهند تا ثابت‌ كنند روزگاري‌ سفر كرده‌اند و پناه‌ جسته‌اند و آب‌هاي‌ بزرگ‌ را ديده‌اند. گرچه‌ سفر برخي‌ از آنها از پنج‌ متر تجاوز نكرده‌ اما همان‌ هم‌ نوعي‌ پيروزي‌ است‌ كه‌ نصيب‌ خيلي‌ها نمي‌شود. هر چه‌ از عمر آنها مي‌گذرد از ماجراجويي‌هاشان‌ كمتر مي‌گويند.

راستش‌ سنگ‌هاي‌ قديمي‌ خيلي‌ محافظه‌كار مي‌شوند. آنها هر حركتي‌ را خطرناك‌ و حتي‌ گاه‌ گناه‌ محض‌ مي‌دانند. آنها آرام‌ يك‌جا بند مي‌شوند و اغلب‌ پيه‌ مي‌آورند و چاق‌ مي‌شوند. چاقي‌ درواقع‌ نشانه‌اي‌ از تمايز مي‌شود.

شب‌هاي‌ تابستان‌ كه‌ سنگ‌هاي‌ جوان‌ به‌ خواب‌ مي‌روند، پيرها به‌ موضوعي‌ جدي‌ و هراس‌آور مي‌پردازند. از ماه‌ مي‌گويند كه‌ همواره‌ از آن‌ در گوشي‌ حرف‌ مي‌زنند. «نگاه‌ كنيد چه‌ درخششي‌ دارد و آسمان‌ را چگونه‌ درمي‌نوردد و شكل‌ خود را عوض‌ مي‌كند

ديگري‌ مي‌گويد: «ببينيد چطور به‌ سمت‌ ما مي‌آيد و از ما مي‌خواهد دنبال‌ او برويم.»

سنگ‌ سوم‌ مي‌گويد: «او هم‌ سنگي‌ است‌ كه‌ به‌ سرش‌ زده.»

Wednesday, March 17, 2010

داستان عيدانه



آب‌شور

سرگي پاميس

اسدالله امرايي



سرگي پاميس متولد 1960 است و در پاريس به دنيا آمده.روزنامه‌نگار و مترجم و خبرنگار راديو و تلويزيون است. اولين رمانش در سال 1992 به نام غريزه منتشر شد و جايزه‌ي پرودنسي برترانا را گرفت و احساساتي در سال 1996 منتشر شد.مجموعه داستانش با عنوان رمان بزرگ بارسلون جايزه‌ي سرا ديور كريتيكسي را در 1998 براي او به ارمغان آورد.آخرين كتابش هم با عنوان كتاب آخر سرگي پاميس در سال 2000 منتشر شد. او آثار گيوم آپولينر، ژان فيليپ توسان، آگوتا كريستف و دانيل پناك را ترجمه كرده.



صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم، ميل شديدي به گريه دارم، اما وقتش نيست كلي كار دارم كه بايد به آنها برسم و گريه را مي‌گذارم، براي بعد. راه مي‌افتم به طرف اداره و براي جلسه اول به موقع مي‌رسم. مدير كل كه گزارش افزايش قيمت‌ها و كاهش هزينه‌ها را مي‌خواند و يا برعكس، روي كاغذ يادداشت‌هايم يك داس و چكش مي‌كشم. اشكم دم مشكم است و دير يا زود بغضم مي‌تركد. حالا البته جلوش را مي‌گيرم. در اداره كارپردازي را انتخاب مي‌كنم و به حساب‌هايش مي‌رسم. ساعت دو بعد از ظهر كت پشمي‌ام را مي‌پوشم مي‌زنم بيرون تا به جلسه‌ي مشاوره با معلم پسرم دير نرسم. با زن سابقم همزمان مي‌رسيم. در طول جلسه معلم بيشتر با من حرف مي‌زند تا با او و همين حال مرا مي‌گيرد،هرچند شايد به علت اينكه از حرف‌هايي مي‌شنيدم خوشم نمي‌آمد شاكي بودم. مي‌گويد پسر مشكل دارد. حواسش به كلاس نسيت و هم‌كلاسي‌هايش را گاز مي‌گيرد و به خصوص دخترهاي آفريقايي را اذيت مي‌كند. روي صفت آفريقايي تاكيد دارد. قول مي‌دهم اقدام كنم، هرچند قاضي حق ملاقات مرا محدود به دو هفته يك بار كرده و در عمل چندان كاري از من برنمي‌آيد. موقع خداحافظي من و زن سابقم سعي مي‌كنيم قراري بگذاريم كه مفصل بحث كنيم، اما هر دو عجله داريم و يك حرف مي‌زنيم هر چند چندان قانع‌كننده نيست. هر كدام به راه خودمان مي‌رويم. با وجود راهبندان قفل، به موقع مي‌رسم تا نشست توجيهي پروژه‌ي مشتري بالقوه را از دست ندهم. چشم‌اندازها، نمودارها و ساير موارد را مطرح مي‌كنم و خودم را مي‌كشم تا مدير شركت مشتري را نپرانم و به نظرم موفق مي‌شوم تاثير مطلوبي بگذارم كه با شركت ما قرارداد ببندد. بعد از آن منشي شركت با من مشورت مي‌كند. با صدايي نازك و رقت انگيز مي‌گويد كه يك شركت چند مليتي به او پيشنهاد كاري داده و او مانده است كه ببيند آيا فرصت مناسبي براي تغيير هست يا نه. از آنجا كه بد او را نمي‌خواهم به او مي‌گويم برود و قبول كند. وقتي متوجه مي‌شوم كه جوابم باعث رفتن او شده ، استنباطم اين است كه او مي‌خواسته با پيش كشيدن پيشنهادي عملاً ناموجود بازار گرمي‌ كند كه من پادرمياني كنم تا حقوقش را اضافه كنند. نااميد مي‌شوم، اما به روي خودم نمي‌آورم و چيزي نمي‌گويم، يك قرص قلب مي‌خورم و پيش از خروج يكي دو زنگ مي‌زنم با مادرم صحبت مي‌كنم. مي‌گويم به جاي يكشنبه شنبه مي‌آيم. به خواهرم مي‌گويم همه نمونه‌ها را برايت مي‌فرستم، به جز يكي كه هنوز تحويل نشده، به كاپيتان تيم فوتبال داخل سالن شركت هم زنگ مي‌زنم و توي پيغام گيرش مي‌گويم، توپ را مي‌آورم. وقتي به خانه مي‌رسم شام مي‌خورم. كنسرو ماهي تن در آب‌نمك و ماست. كمي روي مبل لم دادم و حساب كردم كه چند ساعت ديگر مانده تا پسرم را ببينم . توي اتاق خواب لخت مي‌شوم. جلو آينه مي‌ايستم، با دست دو طرف پهلويم را مي‌گيرم. دندانم را مسواك مي‌زنم و نخ دندان مي‌كشم تا آنكه خون مي‌آيد. روي تخت مي‌نشينم و به مشته‌زدن فكر مي‌كنم. جلو خودم را مي‌گيرم. بعد از لحظه‌اي ترديد كه از خودم مي‌پرسم آيا كاري هست كه انجام نداده باشم و خودم به خودم جواب مي‌دهم نه، چراغ را خاموش مي‌كنم، به رخت‌خواب مي‌روم و هاي هاي گريه سرمي دهم. سرم را مي‌كنم لاي بالش تا همسايه‌ها اذيت نشوند.




Brine, Sergi Pamies

Tuesday, January 12, 2010



موضوع انشا: بازگشت پدر از جبهه
هوريا گاربيا
اسدالله امرايي

هوريا گاربيا در سال 1962 در بوخارست به دنيا آمده و مهندسي عمران خوانده. استاد دانشكده محيط زيست دانشكده فني دانشگاه بخارست است. كتاب‌هاي زيادي نوشته كه پس از انقلاب 1989 روماني منتشر شده و آثار نويسندگاني مثل داريو فو ، فرناندو آرابال تنسي ويليامز و ... را به رومانيايي ترجمه كرده‌است.

پدر به جنگ رفت. بعد در جنگ كشته شد همسايه‌ها كه خبردار شدند به ما يعني من و مادرم با دلسوزي نگاه كردند. بعد متوجه شدند كه پدر نمرده، بلكه با زن شوهرداري از اهالي آنجا ريخته رو هم و با هم در رفته‌اند. براي همين هيچ وقت حاضر نشد برگردد. بعد همسايه‌ها به من و مادرم طوري نگاه مي كردند كه انگار ما خائن هستيم. هرچند كه تقصير ما نبود، اما ما هم حس مي‌كرديم خائن هستيم. شرمنده‌ايم. بعد از مدتي معلوم شد كه پدر در نبردي قهرمانانه كشته شده. حتي براي ما مدال و لوح تقدير فرستادند. از آن روز به بعد همسايه‌ها با نفرت به ما نگاه مي‌كردند. ماجرا امروز هم همينطور است.
*
پدر به جنگ رفت. وقتي جنگ تمام شد، پدرهاي بچه‌هاي ديگر به خانه برگشتند. براي بچه‌هاشان چيزهاي مختلفي آوردند، از جبهه و از اردوگاه اسرا بچه‌ها با اين چيزها بازي مي‌كردند. كلاهخود، قوطي هاي حلبي عقاب‌نشان، نشان نظامي، دستبند، تفنگ‌هاي نارنجك‌انداز و قوطي سيگارهاي استيل. پدر بعد از مدتي طولاني به خانه آمد. با خودش چيزهايي آورد و به من داد كه با آنها بازي كنم. يك دسته‌ي بادبزن بود و دو فنجان كوچولوي چاي‌خوري. آنقدر كوچك بود كه خيال مي‌كردي اسباب بازي‌ست دوتا چوب هم بود كه به من ياد داد با آنها برنج بخورم. هيچ وقت مطمئن نبودم پدرم در جنگ درست و حسابي شركت كرده باشد..
*
پدر به جنگ رفت. آدم محجوب و بي‌دست و پايي بود و موسيقي دوست داشت. مي‌دانستم كه خيلي دوام نمي‌آورد. خودش هم مي‌دانست. همين‌طور هم شد. بعد از چند روز ويتنامي‌ها او را اسير كردند. رولت روسي بازي ‌كردند. پدر آدم بداقبالي بود. دور دوم يا سوم گلوله دم لوله بود. طرف شليك كرد و گلوله به سر پدرم خورد و رد شد. وقتي از جنگ برگشت، گلوله را نشانم داد.
*
پدر به جنگ رفت. شنيدم كه اسير شده. سال‌ها گذشت. يك روز مرد غريبه‌اي دم در آمد. او با پدرم در يك اردوگاه اسير بود. تا آخر با هم بودند. ما چيزي درباره‌ي او نمي‌دانستيم. او همه چيز را درباره‌ي ما مي‌دانست. درباره من و مامان. همه چيز! پدر پيش از مردن همه چيز را به او گفته بود. صدها بار. با ما ماند. با مادرم ازدواج كرد و پدرم شد. سخت نبود. او حتي جاي چيزهايي را كه گم كرده بوديم، هم مي‌دانست. مي‌گفت پدر همه چيز را براي او تعريف كرده آنقدر كه با دانستن آنها تصور نمي‌كند كه بتواند بدون ما زندگي كند.
*



پدر به جنگ رفت. بعد از مدتي برايمان نامه نوشت. حالش خوب بود. به جنگ ادامه مي‌داد نمي‌توانست نشاني پستي بدهد كه جوابش را بدهيم. خط مقدم جبهه مدام تغيير مي‌كرد. نبايد نگران مي‌شديم. هر وقت فرصت مي‌كرد، براي ما نامه مي‌نوشت. فقط همين كار را مي‌كرد جنگ تمام شد. پدرهاي بچه‌هاي ديگر به خانه برگشتند. پدر نيامد. مرتب براي ما كارت پستال مي‌فرستاد و مي‌نوشت كه حالش خوب است و به نبرد ادامه مي‌دهد. آدرس هم نمي‌داد كه جوابش را بنويسيم. من بزرگ شدم. مادرم خيلي وقت پيش مرد. دنيا در صلح بود. ديروز كارت پستالي از پدرم رسيد. خوشحال بودم كه سالم است، فقط مانده بودم كه با اين سن و سال چه حال مبارزه‌اي دارد.
*
پدر به جنگ رفت. تعجب كردم چون كشور با هيچ كس جنگ نداشت. يك روز مادرم يك دعوت‌نامه بزرگ دريافت كرد. يك ماشين سياه بزرگ به دم خانه‌مان آمد و ما را به پاركي برد كه شعله‌اي در آن روشن بود. رييس جمهور سخنراني كرد. بعد دست خود را روي شانه‌ي من گذاشت و گفت كه پدر سرباز شجاعي بود و براي آزادي سياره‌مان كشته شده. درست بود. مي‌دانيد كه زمين را نمي‌شود تسخير كرد.
*
پدر به جنگ رفت. دشمن او را اسير كرد. از او خواستند توبه كند و به آيين آنها درآيد. بعضي از اسرا تغيير دين دادند و در ارتش دشمن ثبت نام كردند. آنهايي كه برنگشتند در جا تيرباران شدند. تاريخ هم همين را مي‌گويد. پدر راه ميانه را گرفت. گفت بايد در مورد آيين آنها تحقيق كند و بيشتر ياد بگيرد كه اگر بهتر بود به آيين آنها درآيد و گرنه در راه اعتقادات خود جان بدهد. فرمانده اردوگاه قبول كرد. تعدادي كتاب به پدر داد. از كشيش پادگان خواست كه به او درس بدهد و حتي در باره‌ي سوال‌هاي سختي كه مي‌پرسد با او بحث كند. گاه و بي‌گاه كشيش مي‌پرسيد چه تصميمي گرفته. پدر مي‌گفت كه هنوز به يقين نرسيده. مي‌خواست بيشتر مطالعه كند. جنگ تمام شد. پدر بعد از چند روز به خانه برگشت. بعد به كشور دشمن رفت تا به مطالعات خود ادامه دهد. كتاب هاي زيادي در باره‌ي تطبيق اديان، تاريخ و فلسفه نوشت. عضو چندين آكادمي شد. در سخنراني كه به مناسبت دريافت جايزه‌ي نوبل كرد گفت كه هنوز تصميم نگرفته كدام دين بهتر است يا با افكار او همخواني دارد. اما در هر حال وقتي بحث دين است نبايد تصميم عجولانه بگيريم.
*
پدر به جنگ رفت. چند روز بعد به خانه برگشت. به ما گفت كه جنگ تمام شده. هر چند بچه بودم اما مي فهميدم كه حرف چرتي‌ست. همه مي دانستند كه جنگ ادامه دارد. به او گفتم و او هم جواب داد از نظر او جنگ تمام شده است. عده‌اي به او ظنين شدند. شك كردند كه سرباز فراري باشد.‌ مجبور شد اسنادي ارائه كند كه او را رسماً ترخيص كرده‌اند. يك بار از او پرسيدم اگر واقعاً جنگ تمام شده كي برنده‌ي جنگ است. بعد از مدتي گفت ما. در واقع مدتي بعد جنگ تمام شد و ما برنده بوديم. داستان چندين بار تكرار شد. به محض اينكه جنگ شروع مي‌شد، پدر چند روزي مي‌رفت سرانجام برمي‌گشت و با خيال راحت استراحت مي‌كرد و مي‌گفت كه تمام شد. كي برد؟ ما. پدر در زمان صلح مرد. بعدها متوجه شدم كه عده‌اي هستند كه ظرف چند روز تكليف جنگ را روشن مي‌كنند.
*
پدر به جنگ رفت او جنگجوي حرفه‌اي بود. يك رزم‌آور بزرگ. هيچ اسلحه‌اي براي او نا‌آشنا نبود. از گرز و خنجر و شمشير لبه پهن گرفته تا نيزه و تبرزين استفاده مي‌كرد. همسايه‌هاي ما هم جنگجو بودند. مي‌دانستند اگر به ارتش دشمن بپيوندند پدر از گناهشان چشم‌پوشي نمي‌كند. كاملاً روشن بود. آنها جنگنده بودند بچه‌هاي ديگر هم مي‌دانستند. براي همين تحويلم مي‌گرفتند و با هم بازي مي‌كرديم و لذت مي‌برديم. اما مادرهاي آنها خوششان نمي‌آمد هر چند پدرم شوهر هيچكدام از آنها را نكشته بود. يك روز مادر يكي از بچه‌ها مرا بيرون خفت كرد و نيشگون محكمي از من گرفت. با صداي بلند داد زدم بابام شوهر تو را مي‌كشد. همه شنيدند چي گفتم. پدرم در جنگ بود. روز سوم شوهر آن زن كه مرا نيشگون گرفته بود با پدرم درگير شد. پدر فرمانده تيپ او بود. وقتي شنيد كه بي‌جهت پشت سر او بد مي‌گويد، گرزش را برداشت و سر او را له كرد. اوضاع از همان زمان ادامه پيدا كرد. پدر كمي عصباني بود كه راه او را نرفته‌ام. پدر ناراحت بود كه پا جاي پاي او نگذاشته‌ام. او هنوز به من افتخار مي كند البته. او جنگجوي بزرگي‌ست و من جادوگري صاحب نام.

Wednesday, November 25, 2009

يك داستان كوتاه كوتاه از هرتا مولر


روز كاري
داستان كوتاهي از هرتا مولر.
ترجمه‌اي براي دكتر اكرم پدرام‌نيا.

هرتا مولر زاده ۱۷ اوت ۱۹۵۳ نویسنده، شاعر و مقاله‌نویس رومانیایی‌تبار آلمانی است. او بیشتر به‌خاطر توصیف‌هایش از شرایط سخت زندگی در دوران حکومت نیکلای چائوشسکو ديكتاتور روماني شهرت دارد. نيكلاي چائوشسكو در سال 1989 پيش از فرار از كشور به دست مردم افتاد و پس از محاكمه‌اي به همراه همسرش تيرباران شد. هرتا مولر جایزه نوبل ادبیات 2009 را برد. شماره بعدي مجله‌ي گلستانه يك پرونده باز كرده‌ام براي هرتا مولر.
اسدالله امرايي

هفت و سي دقيقه‌ي صبح. ساعت زنگ مي‌زند.
بيدار مي شوم، لباسم را درمي‌آورم. روي بالش مي‌گذارم. پيژامه‌ام را مي‌پوشم، به آشپزخانه مي‌روم. مي‌روم توي وان، حوله را برمي‌دارم، صورتم را با آن مي‌شويم، شانه را برمي‌دارم، خودم را با آن خشك مي‌كنم، مسواك را برمي‌دارم، سرم را با آن شانه مي‌زنم، ليف را برمي‌دارم. دندان‌هايم را با آن مسواك مي‌كنم. به دست‌شويي مي‌روم، يك تكه چاي مي‌خورم و يك فنجان نان مي‌نوشم.
ساعتم را باز مي‌كنم و حلقه‌ام را درمي‌آورم.
كفش‌هايم را مي‌كنم. به سمت پله‌ها مي‌روم، بعد در آپارتمان را باز مي‌كنم.
آسانسور را از طبقه‌ي پنجم به طبقه‌ي ‌اول مي‌آورم.
نه رديف پله را بالا مي‌روم تا به خيابان برسم. از اغذيه‌فروشي روزنامه مي‌خرم، بعد به ايستگاه تراموا مي‌روم و ساندويچ مي‌گيرم و وقتي به دكه روزنامه فروشي مي‌رسم سوار تراموا مي شوم.
سه ايستگاه پيش از سوار شدن پياده مي‌شوم.
جواب سلام نگهبان را مي‌دهم. نگهبان سلام مي‌دهد و مي‌گويد، بفرما تا چشم هم مي‌گذاريم اول هفته است و هفته تمام شده.
وارد اداره مي‌شوم، خداحافظي مي‌كنم، كتم را روي ميز مي‌آويزم، روي چوب رختي مي‌نشينم و كارم را شروع مي‌كنم. هشت ساعت كار مي‌كنم.

Monday, November 09, 2009

بيست سال از سقوط ديوار برلين گذشت



یک تکه از دیوار برلین

سام شپارد
اسدالله امرایی
ساموئل شپارد از نویسندگان معروف امریکایی است که بیشتر به نمایشنامه نویسی شهرت دارد.بیش از چهل و پنج نمایشنامه دارد و ده‌ها داستان کوتاه.در سی فیلم بازی کرده ونمایشنامه‌هایش جوایز متعددی برده.از جمله می‌توان به جوایز پولیتزر جایزه‌ی اوبی جایزه‌ی تئاتر نیویورک و نامزدی جایزه‌ی اسکار اشاره کرد. دوستاني كه اين داستان را در جن و پري خوانده‌اند تكراري بودنش را به خاطر مناسبت آ ن مي‌بخشند(http://www.jenopari.com/article.aspx?id=539) تابلو
نقاشي ديواري بريجيت كيندر است كه سال 1989 كشيده شده و ده سال بعد بازسازي شده.




بابای من از دهه‌ی هشتاد مطلقاً چیزی نمی‌داند. برای درس علوم اجتماعی کلاس هفتم باید با او مصاحبه می‌کردم و او چیزی نمی‌داند. می‌گوید چیزی یادش نیست، از مدل ماشین‌ها یا مدل‌های مو، لباس ، یا موسیقی آن سال‌ها چیزی نمی‌داند. می‌گوید گه زده بودند به اقتصاد که کار جمهوریخواه‌ها بود جز این هم ، چیزی توی ذهنش نمانده . می‌گوید مهم‌ترین اتفاق دهه‌ی هشتاد دیدار اولش با مادرم بوده و به دنیا آمدن من و خواهرم. همین دو تا .فهمیدی. وقتی می‌گویم نباید درباره‌ی مسایل شخصی باشد می‌گوید، مگر چیز دیگری هم هست؟ می‌گویم چیزهایی مثل مد، سبک زندگی، خبرهای مملکتی آن موقع را می‌خواهم، می‌گوید هیچ کدام‌شان هیچ دخلی به واقعیت ندارد.واقعیت «رابطه‌ای شخصی» است و باقی چیزها سطحی و دروغ است، مثلاً اخبار. می‌گوید اخبار، سر تا پا دروغ است و علت استقبال مردم این است که اخبار را به اسم حقیقت محض به خورد ملت می‌دهند، ملت از همه جا بی‌خبر هم باور می‌کنند، چون دل‌شان می‌خواهد دروغ را باور کنند. حقیقت گلوگیرشان است و نمی‌توانند ببلعند . حرف‌هایی است که او می‌زند . بهش می‌گویم قرار است یک تکلیف ساده‌ی درسی باشد درباره‌ی دهه‌ی هشتاد، نه درباره‌ي «واقعیت» و «اخبار» ولی او می‌گوید از مسئله واقعیت که نمی‌شود به راحتی بگذری، بحث واقعیت مسایل دیگری از قبیل مدل مو و ماشین و موسیقی و امثالهم را کنار می‌زند. بعد می‌گوید حتی زندگی دهه‌ی هشتاد را هم به یاد نمی‌آورد، شاید اصلاً آن موقع زنده نبوده، ولی بعد می‌گوید لابد بوده، چون یادش می‌آید که مامانم را دیده و من و خواهرم هم همان سال‌ها به دنیا آمدیم. باز هم تکرار می‌کند. بابای من پاک خل شده. کس خل. تا مدت‌ها متوجه نبودم .ولی بود. خواهرم از دهه‌ی هشتاد بیشتر از بابام می‌داند و همه‌اش یک سال و خرده‌ای از من بزرگتر است. کلاس نهم است. ولی از همه چیز خبر دارد – از من نپرس از کجا می‌داند. می‌داند شلوارهای عجیب و غریب لوله تفنگی می‌پوشیدند و پاچه‌اش را می‌کردند توی چکمه‌های زیپ‌دار، دخترها جوراب‌های توری پاره‌ می‌پوشیدند و دستکش نخی سفید ارزان دست می‌کردند که خودشان را شکل مدونا دربیارند، که گمانم آن سال‌ها توی موسیقی اسم درکرده بوده، یا مایکل جکسون، که تازه پوست سیاهش را سفید می‌کرد، یا باب سیگر که به نظرم با آن تبلیغ مزخرف شورولت که می‌گفت «همچون یک کوه» شهرتی درکرده بود. از همه مهم‌تر، از مسایل سیاسی هم خبر دارد، اینکه روسیه دیگر آن روسیه نيست و دیوار برلین را هم رنبانده‌اند. از خواهرم می‌پرسم از کجا می‌داند، می‌گوید خودم آنجا بودم. می‌گویم: «آره، تو گفتی من هم باور کردم.»
می‌گوید: «می‌خواهی ثابت کنم؟»
می‌دود به طبقه‌ي بالا به اتاق خوابش و با یک تکه بتن رنگی، اندازه‌ی چیزبرگر می‌آید پایین و می‌گذارد روی پیشخان آشپزخانه، درست جلو من و بابام. می‌گویم: «حالا این چی هست؟»
می‌گوید: «یک تکه از دیوار برلین.»

بابام می‌گوید: «آره آره، خودشه. چه فوق العاده!» برمی‌دارد زیر و روش می‌کند، سبک سنگین می‌کند، انگار سنگی است از یک سیاره‌ي دیگر یا چیزی تو همین حد.

«کی رفتی دیوار برلین، عزیزم؟»
خواهرم مات و مبهوت نگاهش می‌کند. می‌گوید: «یادتان نیست؟ با مامان و خاله امی‌ رفتم.»
بابا می‌گوید: «یادم نمی‌آید. چند سالت بود؟»بابا چیزی یادش نمی‌آید. انگار حافظه‌اش را از دست داده. مگر می‌شود به یاد نیاورد؟ چطور می‌شود یادش نباشد دخترش به دیوار برلین رفته؟ هنوز پیر هم نشده که حافظه‌اش را از دست بدهد، ولی داده.
بابام می‌پرسد « من کجا بودم؟»
خواهرم می‌گوید «لابد مانده بودید تو خانه.»
می‌گوید: «لابد.»
از خواهرم می‌پرسم یک تکه از دیوار برلین از کجا گیرش آمده و او می‌گوید وقتی دیوار را خراب می‌کردند، از برلین رد می‌شدند ،کارگرها تکه‌های بتونی را به دست مردم می‌دادند، به سرنشین‌های ماشین‌های عبوری . می‌گوید جشن بود. خواهرم سه سالش بوده. دست‌های زمخت و پرموی مردها می‌آمد تو و تکه‌های سنگ و بتون را عین کیک تقسیم می‌کردند. اوهم اصلاً نمی‌فهمید چه خبر شده.

به تکه سیمانی روی پیشخان آشپزخانه خیره می‌شوم. یک طرفش صاف و تخت است و رنگی – فیروزه‌ای تند و بنفش با یک نوار باریک زرد که آن را به دو قسمت تقسيم کرده. به نظرم، رنگ اسپری است، شاید هم تکه‌ای از شعار دیوارنوشته‌ای باشد. آن طرفش شکسته و زبر است و مصالح آن پیداست؛ سنگ‌های کوچک صاف که انگار از اعماق جنگل‌ها آورده بودند. شن‌های درشتی که با ملات سیمان مخلوط شده و به جنس امریکایی شباهت نداشت ، ذره‌های ریزی که برق می‌زند. به لبه‌های بتون که انگشت می‌کشی، بیشتر شیشه به نظر می‌آید تا سنگ. خواهرم می‌گوید این تکه دیوار برلین را به مدرسه ببرم و سرکلاس نشان بدهم، که فکر می‌کنم پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای باشد. بابام این تکه سنگین دیوار برلین را برمی‌دارد آن را می‌اندازد تو ی یک زیپلاک. وقتی می‌پرسم چرا این کار را می‌کند، می‌گوید برای اینکه گم نشود. می‌گوید خیلی مهم است و نباید گم شود یا آن را بدزدند، چون تکه‌ی زنده‌ای از تاریخ امروز است. چرا برایش مهم است؟ آقا تا همین چند دقیقه پیش حتی مطمئن نبود آن موقع زنده بوده یا نه، حالا به این تکه سیمانی می‌گوید زنده. با عقل جور درنمی‌آید. یک حلقه گنده‌ی لنت آب‌بندی نقره‌ای رنگ درمی‌آورد. یک تکه‌اش را با دندان می‌کند .لنت را می‌چسباند به سر زیپلاک بعد با یک ماژیک مشکی می‌نویسد: « تکه‌ي دیوار برلین» مثل برچسب اشیا موزه یا چیزی تو همین مایه‌ها. می‌گوید: « این کار لازم بود.»
بالا خانه تعطیل.
خواهرم تمام مدت تکلیف‌های مدرسه‌اش را انجام می‌دهد، اما وسط کار چیزهای دیگری از دهه‌ی هشتاد رو می‌کند و یک ریز بر سرم می‌ریزد، انگار مغزش از وسط نصف شده و همزمان می‌تواند، هردو کار را بکند. به نظرم دختر خیلی باهوشی است. می‌گوید: «غرب واشنگتن کوه آتشفشانی بود که فوران کرد. تا آخر سال همین جور مواد مذاب بیرون می‌ریخت. باقی سال هی می‌خوابید، هی فوران می‌کرد. این هم تو دهه‌ي هشتاد بود، بابا؟ نمی‌دانم چرا از او می‌پرسد. از کجا بداند؟
بابام می‌گوید:«نمی‌دانم.»
با اسفنج نمدار مورچه‌های سیاه را از روی پیشخان پاک می‌کند، له شان نمی‌کند، فقط می‌ریزدشان کف آشپزخانه و می‌گذارد راهشان را بروند.
از بابام می‌پرسم :«چرا نمی‌کشی؟»
می‌گوید: «مورچه‌ها را دوست دارم. مرا یاد تابستان و جاهای گرم می‌اندازند. بچه که بودیم، همیشه دور و برمان مورچه بود.»یک جوری از مورچه حرف می‌زند که انگار توله سگ‌ یا خوکچه هندی است.
خواهرم یکهو می‌گوید: «ایدز هم کشف شد! سال‌های دهه‌ی هشتاد بود که ویروس ایدز را کشف کردند.» حالا نمی‌دانم فکرش چطور کار می‌کند. رازی است که سر درنمی‌آورم ؛ انگار به صفحه‌ي مانیتور سبزی نگاه می‌کند و یکی یکی پایین می‌رود. ایدز؟ ایدز را از کجا آورد؟ می‌گوید: «ماروین گای هم با تیری که پدرش شلیک کرد کشته شد ، نه؟» پدرم یکهو وسط آشپزخانه خشکش می‌زند، انگار با تخته‌ای یا چیزی زده باشند توی ملاجش.
بابام می‌گوید: «آره. یادم می‌آید.»
می‌گویم: «واقعاً؟»
نگاهش می‌کنم. ایستاده و اسفنج نمدار در دستش است و آب قطره قطره می‌چکد . بی اینکه به من یا خواهرم یا چیز دیگری نگاه کند به روبه‌رو زل می‌زند، انگار می‌خواهد تصویر ماروین گای را با سر و صورت خوني و گلوله‌ای كه مغزش را پکانده زنده کند، از عکس‌های خبری آن زمان که ازشان بیزار است.

می‌گوید: «خیلی واضح یادم می‌آید. تو کالیفرنیا بودم. سال1984 . تابستان یا بهار 1984 .هوا خیلی گرم بود. ماروین گای به دست پدرش کشته شد. پدرش عالیجناب بود،نه؟ آره گمانم. یکی از این آدم‌های کلیسا.سر قضیه‌ای گلوله‌ای خالی کرد تو سر پسرش. فکر کنم سر زنی بود. قضیه مربوط به یک زن بود، نه؟» برمی‌گردد طرف خواهرم. خواهرم متوجه نیست كه بابا از او سوال می‌کند. سرش توی کتابش است ، مشغول درس و مشق است. دوباره می‌گوید: «سر یک زن نبود؟» خواهرم سرش را می‌آورد بالا و می‌بیند با اوست. زل زده به بابا، ولی انگار فکرش درگیر یک مسئله ریاضی است.
می‌گوید: «نمی‌دانم بابا.» باز سرش را می‌اندازد پایین، مشغول کتابش می‌شود. بابا به من نگاه می‌کند. یک جورهایی انگار دنبال حمایت است. جواب را نمی‌دانم. از کجا بدانم؟ آن اتفاق که افتاد من به دنیا هم نیامده بودم. باز به بیرون آشپزخانه نگاه می‌کند، به پنجره‌های تیره.
می‌گوید: «هه، چه جالب که یادم می‌آید.» اسفنج را می‌اندازد توی لگن و می‌رود به طرف در توری ایوان و مدتی می‌ایستد و به چمن و درخت افرا نگاه می‌کند. قورباغه‌ها از برکه‌ی پای تپه غورغورشان بلند است. کیسه‌ی زیپلاک را که تکه‌ی دیوار برلین توش است جلو نور می‌گیرم . فقط یک تکه بتون است.
خواهرم بی‌اینکه سر بلند کند می‌گوید: «گمش نکنی.»
می‌گویم: «چطور می‌توانم گمش کنم؟ برچسب دارد.»

Thursday, August 27, 2009

نامه‌ي سرگشاده


‌النا آرائوخو(كلمبيا)
اسدالله امرايي


‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ نامه‌ي ‌سرگشاده‌










بوع! الويرا حس‌ مي‌كند هوا سنگين‌تر شده، نور چراغ‌ها هر لحظه‌ روشن‌تر مي‌شود. هوا دم‌ كرده‌ و هر لحظه‌ كه‌ مي‌گذرد خفه‌تر مي‌شود. سكوت‌ سنگيني‌ است. حالا كه‌ به‌ فكر حرف‌هاي‌ مارتين‌ درباره‌ اوآي‌تي‌ مي‌افتد و نقض‌ مواد 85 كنوانسيون‌ و مواد 86 و 87 و 89 را به‌ ياد مي‌آورد، سرش‌ گيج‌ مي‌رود، همان‌ خبرنگاري‌ كه‌ درباره‌ي‌ پرونده‌ي‌ اعترافات‌ يكي از زنداني‌هاي‌ پرسيده‌ بود كه‌ سرش‌ را پوشانده‌ بودند، بعد با باتوم‌ به‌ سرش‌ مي‌زدند. چند ساعت‌ از مچ‌ آويزانش‌ كرده‌ بودند و در همان‌ حال‌ تهديد مي‌كردند و كتك‌ مي‌زدند. جلو‌ چند نفر لختش‌ كرده‌ بودند كه‌ سرشان‌ پوشيده‌ بود و روي‌ يك‌ پا ايستانده‌ بودند. و پاي‌ ديگرشان‌ را از لاي‌ دست‌هاي‌ دستبند زده‌شان‌ رد كرده‌ بودند. بلي‌ درست‌ است‌ دانشجويي‌ هم‌ كه‌ الان‌ به‌ مكزيك‌ تبعيد شده‌ مي‌گفت‌ كه‌ توي‌ اين‌ وضع‌ نگه‌ مي‌داشتندش. بعد هم‌ كشيدند تو و كلاه‌ خودي‌ روي‌ سرش‌ گذاشتند چپ‌ و راست‌ او را مي‌زدند تا آنكه‌ به‌ زمين‌ افتاد باز هم‌ زدند. توي‌ شكم‌ و كمرش‌ يكي‌ مي‌كوبيد، يكي‌ لگد مي‌زد و يكي‌ ديگر هم‌ گوشت‌ تنش‌ را مي‌كند. يكي‌ هم‌ دست‌ او را مي‌پيچاند و از پشت‌ بالا مي‌آورد و همان‌ موقع‌ كله‌اش‌ را به‌ عقب‌ مي‌كشيد.
آنها مردم‌ را شكنجه‌ مي‌دهند! نمي‌توانند منكر شوند! الويرا خواست‌ يكباره‌ داد بكشد. اما توي‌ آن‌ مبل‌ راحتي‌ لم‌ داده. با موهاي‌ تازه‌ درست‌ كرده‌ و كت‌ و دامن‌ تنگ‌ سفارشي‌ را به‌ تن‌ كرده‌ و او را آقاي‌ رئيس‌جمهور صدا مي‌كند و آماده‌ است‌ تا فرمايش‌هاي‌ عاليجناب‌ را به‌ فرانسه‌ ترجمه‌ كند. با صدايي‌ سرد و كش‌دار كه‌ انگار از سق‌ صاحب‌ صدا به‌ زور كنده‌ مي‌شد حرف‌ مي‌زد و مثل‌ نوار ضبط صوت‌ باتري‌ تمام‌ كرده‌ مي‌گفت:«هي‌ ي‌ ي‌ ي‌ ي‌ چ‌ زنداااااني‌ سي‌ ي‌ ي‌ ي‌ ياسي‌ ندااارري‌ ي‌ ي‌ م.»
بعد هم‌ آنهايي‌ كه‌ ته‌ اتاق‌ نشسته‌ بودند لبخند تاييدآميزي‌ برلب‌ آوردند، آدم‌هايي‌ كه‌ گوش‌ تا گوش‌ نشسته‌ بودند و به‌ حرف‌هاي‌ كميته‌ي‌ كلمبيا گوش‌ مي‌دادند. الويرا احساس‌ حماقت‌ مي‌كرد و به‌ ديوارهاي‌ مخمل‌كوب‌ هتل‌ اينتركنتينانتال‌ چشم‌ دوخت. چهار كارآگاه‌ سوئيسي، دوتا از آمريكاي‌ لاتين، يك‌ افسر ارتش‌ كلمبيا و يكي‌ از نيروي‌ دريايي‌ و سفير خپل‌ و سرخ‌رو و كچل‌ در آنجا بودند كه‌ از ديدن‌ او حالش‌ بد شده‌ بود و بفهمي‌ بنفهمي‌ دست‌هايش‌ مي‌لرزيد. توي‌ سرسراي‌ هتل‌ به‌ او برخورد: «الويريتا، الويريتا! تو هم‌ قاطي‌ اين‌ها شدي»؟ البته‌ سفير يوخنيو بِلِس‌ بود و فوراً‌ او را به‌ جا آورد. اگر نمي‌شناخت‌ جاي‌ تعجب‌ بود. آنها توي‌ يك‌ محل‌ بزرگ‌ شده‌ بودند، توي‌ خيابان‌ پوبلادو. بلس‌ بهترين‌ دوست‌ برادرش‌ بود توي‌ دبيرستان‌ و دانشكده، حتي‌ كارشان‌ را هم‌ با هم‌ شروع‌ كردند. تنها فرق‌ ماجرا اين‌ بود كه‌ بلس‌ زودتر وارد كميته‌ي‌ مركزي‌ آزادي‌ شد. لابد به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ سفيرش‌ كردند، به‌ خاطر راي‌هايي‌ كه‌ جمع‌ كرد. درست‌ از آن‌ موقع‌ تا به‌ حال‌ خيلي‌ چيزها فرق‌ كرده، از آن‌ آخرين‌ باري‌ كه‌ الويرا او را توي‌ مدلين‌ ديده‌ بود. رفته‌ بود كه‌ از چشم‌ برادرش‌ دور باشد. مي‌دانست‌ كه‌ برادرش‌ و يوخنيو بلس‌ خيلي‌ زود ترقي‌ كرده‌اند. به‌ هرحال‌ از اين‌ دوتا دبنگ‌ خايه‌مال‌ و دو دوزه‌باز از اين‌ بيشتر هم‌ انتظار نمي‌رفت. دقيقاً‌ همين‌ حرف‌ را توي‌ روي‌ برادرش‌ استفراغ‌ كرد آن‌ هم‌ آخرين‌ باري‌ كه‌ به‌ خود جرأت‌ داده‌ بود از موضع‌ برادر بزرگتر او را نصيحت‌ كند و با لحن‌ بازجويانه‌ به‌ او بفهماند كه‌ قاطيِ‌ «آنها» شدن‌ بي‌احترامي‌ به‌ پدر و مادر مرحوم‌شان‌ است، خدا بيامرزدشان. به‌ كسي‌ مربوط‌ نيست. آن‌ روز الويرا دلش‌ مي‌خواست‌ يقه‌ي‌ پيراهن‌ صورتي‌ او را بگيرد و كراوات‌ را چنان‌ بكشد كه‌ فرياد او بلند شود. اما در عوض‌ صبورانه‌ دندان‌ برهم‌ ساييد و گفت‌ كه‌ به‌ دفاع‌ از حقوق‌ بشر اعتقاد دارد. ماجرا مال‌ پنج‌ سال‌ پيش‌ بود. توي‌ اين‌ مدت‌ الويرا سفر رفت‌ و شوهر كرد. حالا هم‌ انتظار داشت‌ كه‌ يوخنيو بلس‌ به‌ برادرش‌ خبر بدهد كه‌ حتي‌ توي‌ سوئيس‌ هم‌ او با «آن‌ آدم‌ها» قاطي‌ شده‌ است. بهتر مي‌توانست‌ به‌ خاطر ازدواج‌ با آن‌ زن‌ خرپول‌ خنگ‌ هم‌ تبريك‌ بگويد كه‌ از صدقه‌ سر او مديريتِ‌ كارخانه‌ي‌ كولتِخِر را به‌ او دادند.
بوع! وقتي‌ سفير بلس‌ لبخندزنان‌ به‌ طرف‌ او آمد، الويرا چهره‌ درهم‌ كشيد انگار قلب‌ او با دردي‌ موذي‌ فشرده‌ مي‌شد. بعد به‌ زبان‌ فرانسه‌ او را به‌ آدم‌هاي‌ سي‌آرتي، وي‌ پي‌ اودي‌ و اف‌ اودبل‌ بي‌ معرفي‌ كرد بعد هم‌ به‌ ساير رهبران‌ اتحاديه‌ها. هفت‌ نفر بودند، كه‌ تحويل‌ نگرفتند. به‌ مارتين‌ عبوس‌ و اخم‌آلود هم‌ معرفي‌اش‌ كرد كه‌ با لباس‌ زرد خوشگل‌تر و رعناتر شده‌ بود و لاغرتر. الويرا گردن‌بند سرخ‌پوستي‌ را هم‌ به‌ او داده‌ بود تا با آن‌ موي‌ طلايي‌ يك‌ دست‌ باشد. مارتين‌ از آن‌ زن‌هايي‌ بود كه‌ هروقت‌ جدي‌ مي‌شد خنده‌ از چهره‌اش‌ مي‌رفت‌ و مثل‌ تابلوهاي‌ حكاكي‌ چوبي‌ محل‌ تولدش‌ سفت‌ و سخت‌ قيافه‌ مي‌گرفت. اهل‌ والِس بود و از زن‌هاي‌ سخت‌كوش‌ والسي. الويرا از رنگ‌ و ظاهر لباس‌ او خوشش‌ آمد. خودش‌ هم‌ لباس‌ تيره‌ به‌ تن‌ داشت. اعضاي‌ اتحاديه‌ همگي‌ بدون‌ كراوات‌ بودند. غير از آن‌ها دوتا ريشوي‌ اوركت‌ نظامي‌ هم‌ بودند كه‌ پيش‌ از پيدا شدن‌ سر و كله‌‌ي سفير، نامه‌ها را مي‌خواندند. سفير از در آسانسور بيرون‌ آمد. محافظ‌ قُلتَشَني‌ جلو‌ او حركت‌ مي‌كرد و اداي‌ راكي‌ را درمي‌آورد و «كور شو دور شو» راه‌ انداخته‌ بود. بلس‌ به‌ او اشاره‌ كرد كه‌ كنار او بايستد تا بتواند با «آن‌ آدم‌ها» خوش‌ و بش‌ كند. آن‌ موقع‌ بود كه‌ دوباره‌ الويريتا الويريتا راه‌ انداخت. يوخنيو بلس‌ مي‌توانست‌ همين‌ سر و صداهاي‌ الويريتا را توي‌ آسانسور هم‌ از خودش‌ دربياورد. انگار الويرا علاقه‌اي‌ به‌ برنامه‌‌ي آن‌ روز نشان‌ نداده‌ بود. سفير به‌ عكاس‌ها گفته‌ بود كه‌ عكس‌ گرفتن‌ قدغن‌ است.
دو دقيقه‌ بعد كه‌ وقتي‌ وارد سوئيت‌ طبقه‌‌ي يازدهم‌ شد، سفير اعلام‌ كرد: جناب‌ رئيس‌جمهور، يك‌ خانم‌ كلمبيايي‌ آنتيوكيا، جناب‌ رئيس‌جمهور، خواهر مدير كولتخر. بوع! الويرا وقتي‌ وارد شد و او را ته‌ اتاق‌ توي‌ صندلي‌ دسته‌دار ديد كه‌ كنار دستش‌ ظرفي‌ شكلات‌ قرار داشت‌ و قطعاً‌ هديه‌‌ي شركت‌ نستله‌ بود اقش‌ گرفت. احساس‌ مي‌كرد واقعاً‌ رئيس‌جمهور نيست. باورش‌ نمي‌شد. انگار عروسكي‌ گنده‌ را كاه‌ تويش‌ پر كرده‌ بودند. به‌ حيواني‌ مي‌ماند كه‌ توي‌ آن‌ اسفنج‌ ريخته‌ باشند و روي‌ صندلي‌ سبز مخمل‌ نشانده‌ باشند. الويرا گيج‌ و منگ‌ سعي‌ كرد جلو برود. براي‌ او خيلي‌ سخت‌ بود كه‌ بلند شود، دست‌ دراز كند و آن‌ دست‌هاي‌ خپل‌ و نرم‌ مثل‌ متكا را در دست‌ بگيرد. همان‌ موقع‌ مارتين‌ و بقيه‌ هم‌ به‌ تقليد از حركت‌ او نيم‌ دايره‌اي‌ تشكيل‌ دادند. الويرا حالا بايد گوش‌ مي‌داد و حرف‌هاي‌ آقاي‌ رئيس‌جمهور را ترجمه‌ مي‌كرد. در واقع‌ چنان‌ زوري‌ مي‌زد كه‌ دو كلمه‌ حرف‌ بزند؛ انگار جانش‌ بالا مي‌آيد اما حرف‌ از توي‌ دهان‌ خيس‌ بيرون‌ نمي‌جهد. رئيس‌جمهور با عينك‌ ذره‌بين‌ تيره‌ به‌ جايي‌ ثابت‌ خيره‌ مانده‌ و هيكل‌ درشت‌ او توي‌ لباس‌ تيره‌ چه‌ ابهتي‌ داشت‌ و كله‌اش‌ كه‌ مرتب‌تر از هيكل‌ او بود انگار بند و مفصل‌ نداشت. بله هيكل‌ يك‌ پارچه‌ بود. انگار همين‌طور پشت‌ سرهم‌ تا خورده‌ بود بدون‌ درز. كت‌ و پيراهن‌ با يقه‌ و دكمه‌ بسته‌ و شلواري‌ كه‌ زانوهاي‌ پخ‌ او را مي‌پوشاند. دست‌هايش‌ چروكيده‌ بود، انگار خوب‌ پرشان‌ نكرده‌ بودند.
وقتي‌ رئيس‌جمهور حرف‌ مي‌زد به‌ نظرش‌ رسيد كه‌ خودش‌ حرف‌ نمي‌زند و حرف‌هاي‌ او از جايي‌ به‌ زور توي‌ دهانش‌ غرغره‌ مي‌شود. انگار عروسكي‌ بود كه‌ يكي‌ ديگر به‌ جاي‌ او حرف‌ مي‌زد. انگار يكي‌ از دور آن‌ جمله‌هاي‌ كوتاه‌ و بريده‌ و كش‌دار را به‌ او ديكته‌ مي‌كرد و يكي‌ حركات‌ انگشت‌ او را اداره‌ مي‌كرد و گونه‌هايش ‌ را باد شده‌ و تپل‌ نگه‌ مي‌داشت‌ و آن‌ هيكل‌ درب‌ و داغان‌ را سرپا حفظ‌ مي‌كرد. در واقع‌ صداي‌ او انگار با كنترل‌ از راه‌ دور هدايت‌ مي‌شد. الويرا مردد و مشوش‌ سعي‌ مي‌كرد حرف‌هاي‌ او را ترجمه‌ كند و عقب‌ نماند و جلو نيفتد. لحن‌ كلام‌ او به‌ گونه‌اي‌ بود كه‌ حركات‌ را كش‌ مي‌داد و همين‌ باعث‌ مي‌شد كه‌ الويرا احساس‌ خواب‌آلودگي‌ بكند. گاهي‌ حس‌ مي‌كرد صداي‌ فرو خورده‌اي‌ را مي‌شنود و كلمه‌ها توي‌ حنجره‌اش‌ پس‌ مي‌رود. درست‌ مثل‌ طنين‌ يك‌ صدا. گاهي‌ وقت‌ها صداي‌ شبيه‌ خرناس‌ مي‌شنيد. مطمئن‌ بود كه‌ حرف‌ها را به‌ فرانسه‌ منتقل‌ مي‌كند. خوابش‌ گرفته‌ بود و پلك‌هايش‌ سنگين‌ شده‌ بود. فكر مي‌كرد خيلي‌ خسته‌ است‌ و نبايد ادامه‌ بدهد. شايد حاصل‌ دوندگي‌هاي‌ چند روز گذشته‌ بود كه‌ ناگهان‌ به‌ جانش‌ ريخت. درست‌ و حسابي‌ غذا نمي‌خورد، خوابش‌ مرتب‌ نبود. شب‌ قبل‌ هم‌ دير خوابيده‌ بود. مارتين‌ او را رساند ساعت‌ جيش‌ پاكو و سوكورو بود. طبق‌ معمول‌ ال‌فلاكو پدرش‌ را درآورد، چشم‌هاي‌ آبي‌ درشتش‌ وقتي‌ به‌ اسپانيولي‌ بدوبيراه‌ مي‌گفت‌ بزرگ‌ و بزرگتر مي‌شد. الويرا هم‌ طبق‌ معمول‌ شانه‌ها را بالاقيدي‌ بالا مي‌انداخت‌ و به‌ او گفت‌ كه: بريده‌اي‌ و هر روز بيشتر از روز قبل‌ توي‌ خودت‌ فرو مي‌روي‌ و هيكل‌ گنده‌ ورزشكاري‌ا‌ت‌ آب‌ مي‌رود و مثل‌ خوابگردها مي‌شوي. بعد هم‌ ال‌فلاكو خسته‌ و آزرده‌ چيزي‌ را نشانش‌ داد كه‌ براي‌ او نگه‌ داشته‌ بود. مي‌خواست‌ غافلگيرش‌ كند. چيزي‌ كه‌ همان‌ شب‌ به‌ ذهن‌اش‌ رسيده‌ بود. چيزي‌ كه‌ آن‌ شب‌ كه‌ براي‌ چليتا نقاشي‌ مي‌كشيد و سياست‌ كلمبيا را براي‌ او تشريح‌ مي‌كرد كشيده‌ بود. الويرا سعي‌ كرد خنده‌اش‌ را فرو بخورد و كاريكاتور را تحسين‌ كرد: مرد خپلي‌ را كه‌ يك‌ طرف‌ سرش‌ كلاه‌ كپي‌ بود و يك‌ طرف‌ كلاه‌ سيلندر و يك‌ طرف‌ پاپيون‌ زده‌ بود و يك‌ طرف‌ اِپُل‌ نظامي، و چشم‌ها را به‌ آسمان‌ دوخته‌ بود و لبخند مي‌زد. دندانهاي‌ او با ميله‌هاي‌ زندان‌ از هم‌ جدا شده‌ بود و پشت‌ ميله‌ها زنداني‌هاي‌ در حال‌ شكنجه‌ شدن‌ دست‌ و پا مي‌زدند. پوستر خوبي‌ از آب‌ درمي‌آمد. وقتي‌ الويرا اين‌ حرف‌ را زد، ال‌فلاكو به‌ جاي‌ آنكه‌ بگويد برو بخواب‌ گفت‌ كه‌ بنشين‌ قهوه‌اي‌ بخوريم. به‌ آشپزخانه‌ رفتند. مايع‌ غليظ‌ سياه‌ داغ‌ خيلي‌ مي‌چسبيد و خستگي‌ را از تن‌ آنها به‌ درمي‌برد. از هر دري‌ حرف‌ زدند: از كنفرانس‌ مطبوعاتي‌ و اينكه‌ خبرنگارها از انتظار حوصله‌شان‌ سر رفت‌ و از بس‌ منتظر كشيش‌ يسوعي‌ و معلم‌ اتحاديه‌ ماندند زير پاشان‌ علف‌ سبز شد. چون‌ راجر نتوانست‌ آنها را توي‌ ترمينال‌ ژنو پيدا كند، الويرا عصباني‌ شد و كلي‌ به‌ او بدوبيراه‌ گفت‌ و قسم‌ مي‌خورد همان‌ دوتايي‌ هستند كه‌ دم‌ كافه‌ ترياي‌ درجه‌ دو ايستاده‌ بودند، چون‌ به‌ رغم‌ ريش‌ انبوه‌ و شلوار جين‌اش‌ معلوم‌ بود كه‌ كشيش‌ است‌ و كنار او سوكورو بود، همان‌ كه‌ موهاي‌ فرفري‌ داشت‌ و عينك‌ زده‌ بود. الويرا او را از زماني‌ كه‌ توي‌ اتحاديه‌ ديده‌ بود مي‌شناخت‌ و براي‌ هزارمين‌ بار به‌ ال‌فلاكو گفت‌ كه‌ كي، كجا، چه‌طور و با كي‌ ديده. و اگر ال‌فلاكو زبان‌ به‌ دهان‌ مي‌گرفت‌ و فحش‌ نمي‌داد و از آشپزخانه‌ بيرون‌ نمي‌رفت‌ و به‌ او توصيه‌ نمي‌كرد كه‌ توي‌ آينه‌ نگاهي‌ به‌ قيافه‌ي‌ خودش‌ بيندازد و چشم‌هاي‌ پف‌ كرده‌اش‌ را ببيند، قطعاً‌ چراغ‌ را خاموش‌ نمي‌كرد كه‌ برود و بخوابد. حالا الويرا به‌ ياد مي‌آورد. انگار سراب‌ بود: متكاهاي‌ كف‌ اتاق‌ نشيمن‌ آپارتمان‌ نقلي‌شان‌ وسط‌ آن‌ همه‌ ته‌ سيگار و زيرسيگاري‌ و پس‌ مانده‌ي‌ غذا و حس‌ چسبناك‌ شب‌زنده‌داري. مارتين‌ و پاچو و سوكورو با لباس‌ مي‌خوابيدند. او و ال‌فلاكو روي‌ تخت‌ هر كدام‌ يك‌ طرف‌ ولو مي‌شدند، خسته‌ و مرده‌ خواب‌ تا زنگ‌ بعدي‌ به‌ صدا دربيايد.
«رينگ‌ گ‌ گ‌ گ‌ گ!»
زنگ‌ اول‌ ساعت‌ هفت‌ به‌ صدا درآمد، بعد زنگ‌ حزب‌ سوسياليست، بعد نوبت‌ مركز اجتماعي‌ پروتستان‌ رسيد آن‌ هم‌ سر صبحانه. بعد كاريتاس‌ و تي‌وي‌بي، اي‌دي‌تي‌پي، اس‌اي‌وي، اوسي‌ال‌دي‌آر و به‌ دنبال‌ آنها اف‌تي‌ام‌اچ‌ و اف‌اس‌سي‌جي. الويرا دفعه‌ي اولش‌ بود كه‌ با همه‌ اين‌ سازمان‌ يك‌ مرتبه‌ سروكار پيدا مي‌كرد و چپ‌ و راست‌ يادداشت‌ برمي‌داشت‌ و پاچو و سوكور و با شستن‌ ظرف‌ها او را تشويق‌ مي‌كردند. اين‌ كارشان‌ به‌ ماراتن‌ مي‌ماند يا حراج. تا ساعت‌ هشت، پنجاه‌ و پنج‌ امضا جمع‌ شد، ساعت‌ هشت‌ونيم‌ پنجاه‌وهشت‌تا، ساعت‌ نه‌ شصت‌وسه‌تا، و نه‌ونيم‌ شصت‌وهفت‌تا، ساعت‌ ده‌ هفتادتا و ساعت‌ يازده‌ هفتادوچهارتا. راجر همه‌ چيز را طبقه‌بندي‌ كرد و چنان‌ لبخند مي‌زد كه‌ خيلي‌ها مي‌پرسيدند نكند عوض‌ سوئيس‌ از آنتوكيا آمده‌ باشد. فهرست‌ بلندبالايي‌ از احزاب‌ سياسي، اتحاديه‌هاي‌ كارگري، مؤ‌سسات‌ حقوق‌بشر و سازمان‌هاي‌ خيريه‌ و بسياري‌ از افراد آماده‌ شد و ستون‌ها و رديف‌ها را با ماشين‌ پلي‌كپي‌ رمينگتون‌ قراضه‌اي‌ آماده‌ مي‌كردند، ال‌فلاكو خبره‌ بود و حتي‌ فضاهايي‌ را كه‌ از گير فنر ماشين‌ درمي‌رفت‌ هم‌ پر مي‌كرد. راجر رفت‌ تا بنزين‌ بزند وانت‌ را آماده‌ كند تا مارتين‌ چليتا را كنار خودش‌ بنشاند و تخت‌گاز با سرعت‌ نود كيلومتر در ساعت‌ برود. چليتا مي‌پرسيد چه‌ خبرشده.
آخر كار تنها كساني‌ كه‌ به‌ ژنو رفتند چليتا و الويرا و مارتين‌ بودند. چون‌ سوكورو كار مهم‌تري‌ داشت. خوب‌ پاچو هم‌ رفت. خوب‌ شد چون‌ مي‌توانست‌ مراقب‌ چليتا و الويرا باشد و او را آرام‌ كند كه‌ از تأخير عصباني‌ شده‌ بود. برايش‌ توضيح‌ دادند كه‌ نمي‌توانند راه‌ بيفتند، مگر اين‌ كه‌ جواب‌ همه‌ي‌ اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ را بگيرند و ليست‌ امضاها تكميل‌ شود و الويرا التماس‌ مي‌كرد كه‌ بجنبند و تكرار مي‌كرد كه‌ اين‌ كار ديوانگي‌ است‌ و نمي‌شود صبر كرد، بايد زود راه‌ بيفتند وگرنه‌ تا دوازده‌ به‌ ژنو نمي‌رسند، مخصوصاً‌ كه‌ محل‌ هتل‌ اينتركنتينانتال‌ را نمي‌دانستند. وقتي‌ سرانجام‌ باوجود گشت‌ جاده‌ و باران‌ خودشان‌ را به‌ ژنو رساندند، الويرا به‌ مارتين‌ گفت‌ كه‌ نبش‌ خياباني‌ نگه‌ دارد، در را باز كرد و با اشتياق‌ بيرون‌ پريد و جلو‌ سه‌ نفر را گرفت‌ و نشاني‌ هتل‌ را پرسيد كه‌ همه‌شان‌ اول‌ به‌ راست‌ و بعداً‌ به‌ چپ‌ اشاره‌ كردند و راه‌ نشان‌ دادند. آخر كار وانت‌ با يكي‌ دو تكان‌ راه‌ افتاد و به‌ محض‌ اين‌ كه‌ برج‌ شيشه‌اي‌ و پاركينگ‌ بزرگ‌ هتل‌ را ديدند، الويرا دوباره‌ از ماشين‌ بيرون‌ پريد، در را كوبيد و به‌ مارتين‌ گفت‌ سريع‌ به‌ آنجا برود و از پاچو خواست‌ مواظب‌ چليتا باشد. تا يك‌ ساعت‌ ديگر هم‌ توي‌ كافه‌‌ي راه‌آهن‌ همديگر را مي‌ديدند.
خوب‌ الويرا تا اين‌ موقع‌ نمي‌دانست‌ كه‌ مقاومت‌ بدني‌اش‌ كم‌ شده‌ و حالا هم‌ كه‌ به‌ كنسول‌ دم‌ ديوار سرسراي‌ هتل‌ تكيه‌ داده‌ بود حال‌ نداشت. سرسراي‌ هتل‌ به‌ فرودگاه‌ مي‌ماند و چپ‌ و راست‌ آدم‌هاي‌ تيره‌پوست‌ را مي‌ديد كه‌ با لباس‌هاي‌ گران‌قيمت‌ نوكيسه‌ها اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ مي‌رفتند و بين‌ آنها از بورها و لباس‌هاي‌ نيم‌دار خبري‌ نبود، رهبران‌ اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ از وي‌ پي‌ او دي، سي‌آرتي‌ و اف‌ او دَبل‌ بي‌ و باقي‌ حروف‌ اختصاري‌ كه‌ اعصاب‌ او را خرد مي‌كردند به‌ چشم‌ نمي‌آمدند. با همه‌ جوش‌ زدن‌ها و داد و بيدادهايشان‌ متوجه‌ نشد كه‌ گروهي‌ زير باران‌ يك‌ ريز كه‌ جاده‌ را لغزنده‌ كرده‌ بود، ايستاده‌اند. جاده‌ آن‌قدر لغزنده‌ بود كه‌ اصلاً‌ الويرا باور نمي‌كرد به‌ موقع‌ برسند. مارتين‌ مثل‌ ماشين‌ مسابقه‌ گاز مي‌داد و از چنگ‌ تله‌هاي‌ راداري‌ مي‌گذشت‌ و بيست‌ دقيقه‌اي‌ جاده‌ را به‌ آخر رساند تا به‌موقع‌ سر قرار حاضر باشد و وقتي‌ رسيد از رهبران‌ اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ سوئيس‌ خبري‌ نبود. لعنتي‌ها! اما در واقع‌ آمده‌ بودند فقط‌ مارتين‌ و الويرا از بس‌ عجله‌ داشتند آنها را نديدند، چون‌ حسابي‌ به‌ هم‌ ريخته، بودند. همين. آنها حتي‌ متوجه‌ كساني‌ نشدند كه‌ بي‌چتر و باراني‌ به‌ هواي‌ خراب، بد و بيراه‌ مي‌گفتند. وقتي‌ سرانجام‌ مارتين‌ آنها را ديد، رفت‌ سراغشان‌ و صداشان‌ كرد. الويرا داد و بيداد راه‌ انداخت، مارتين‌ بيشتر از هركسي‌ شلوغ‌ مي‌كرد. توي‌ سرسراي‌ هتل‌ چنان‌ قشقرقي‌ راه‌ انداختند كه‌ سفير با وجود تأخير پانزده‌ دقيقه‌اي، به‌ آنها وقت‌ داد، نشست، نامه‌ را خواند و امضاها را شمرد، درباره‌ اوضاع‌ هوا حرف‌ زد، بي‌اعتنا به‌ ظاهر تركه‌اي‌ كسي‌ نگاه‌ كرد كه‌ با محافظ‌ پايين‌ مي‌آمد.
كي‌ مي‌داند. شايد دقيقاً‌ احوالپرسي‌ گرم‌ سفير و بلس‌ بود كه‌ الويرا را آزرد.
- عزيزم، تو چرا خودت‌ را وارد اين‌ ماجراها كرده‌اي؟
شايد هم‌ اين‌ آزردگي‌ مارتين‌ به‌ اين‌ خاطر بود كه‌ بلس‌ اجازه‌ نداد عكاس‌ها بيايند. دو نفر از اينترپرس‌ آمده‌ بودند و وقتي‌ دوربين‌ به‌دست‌ پيداشان‌ شد و دستور سفير را نپذيرفتند اجازه‌ نيافتند در جلسه‌ حاضر شوند و سند تهيه‌ كنند، چهار گوريل‌ نر و يك‌ مادينه‌ كيف‌ها و جيب‌هاي‌ كميته‌ كلمبيايي‌ را كشتند كه‌ مي‌خواستند در سخنراني‌ عاليجناب‌ رئيس‌جمهور شركت‌ كنند و نامه‌‌ي اعتراض‌آميز خود را نسبت‌ به‌ سياست‌ سركوب‌ تحويل‌ دهند. در هر حال‌ آنها خودشان‌ را رساندند و هر چند سفير آنها را نپذيرفت‌ و هيأت‌ كلمبيايي‌ نيز به‌ همين‌ ترتيب‌ همه‌‌ي ماجرا را فراموش‌ كرد، اما مارتين‌ تلفن‌ كرد و گفت‌ توي‌ مطبوعات‌ رسوايي‌ بار مي‌آورند مگر اين‌ كه‌ اجازه‌ي‌ حضور در جلسه‌ داشته‌ باشند. لابد فكر كردند كه‌ همين‌ فردا لاگازت‌ لوكوريه‌ و لاتريبون‌ و باقي‌ روزنامه‌ها اخبار موسيو لو پريزيدان‌ دولاكولومب‌ را با آب‌ و تاب‌ چاپ‌ مي‌كنند و همراه‌ آن‌ دو پاراگراف‌ طولاني‌ درباره‌ نامه‌ي‌ سرگشاده‌ كميته‌ي‌ همبستگي‌ مي‌گذارند كه‌ در اعتراض‌ به‌ ورود به‌ خانه‌ها، بازداشت‌ و شكنجه‌ قرار بود به‌ او تحويل‌ دهند.
«روووزززنامه‌ها در ابراااازززز عقايد...»
الويرا خشم‌ خود را فرو خورد و ترجمه‌ي جمله‌ را شروع‌ كرد و تا مي‌توانست‌ صدا را از ته‌ حلق‌ ادا كند و سعي‌ داشت‌ چشمش‌ به‌ چشم‌ مرد يونيفورم‌پوشي‌ كه‌ جلو‌ او نشسته‌ بود نيفتد كه‌ مي‌خواست‌ او و مارتين‌ را زيرنظر داشته‌ باشد، لابد براي‌ شناسايي‌ دقيق‌تر. با شناسايي‌ آنها مي‌توانست‌ گزارش‌ دقيقي‌ بدهد و در صورت‌ سفر به‌ كلمبيا، خفت‌شان‌ را بچسبند. ناگهان‌ الويرا به‌ فكر افتاد كه‌ طرف‌ چطور آنها را تشريح‌ مي‌كند: مثلاً‌ مي‌گويد قد بلند و بور با موهاي‌ كوتاه، يكي‌ متولد چهل‌وهشت‌ و آن‌ يكي‌ چهل‌وشش، شوهر سوئيسي‌ دارند. شغل: كارگر، اهل‌ آنتيوكيا و والِس‌ مناطق‌ كاتوليك‌نشين‌ كشور. بعد چه؟ چه‌چيزي‌ جلوي‌ او را مي‌گرفت. شايد مرد يونيفورم‌پوش‌ تخيل‌ قوي‌ داشته‌ باشد. شايد آب‌ و تابي‌ هم‌ بدهد كه‌ مثلاً‌ مارتين‌ استخواني‌ و لاغر بود با رنگ‌ موي‌ شاه‌بلوطي، صورت‌ كك‌مكي‌ و چشم‌هاي‌ سبزش‌ كه‌ هربار از رئيس‌جمهور سوالي‌ مي‌كرد، برق مي‌زد.
هر بار كه‌ رئيس‌جمهور جواب‌ مي‌داد مارتين‌ اول‌ اخم‌ مي‌كرد بعد چشم‌هايش‌ برق‌ مي‌زد و نيش‌اش‌ باز مي‌شد. انگار كه‌ مي‌خواست‌ جلو خنده‌ خود را بگيرد. مثل‌ قوزي‌ها خم‌ مي‌شد، به‌ دختركي‌ مي‌ماند كه‌ از ترس‌ تنبيه‌ كز كرده‌ باشد. الويرا از طرف‌ ديگر قدبلند و رشيد بود، بدني‌ ورزيده‌ داشت‌ و به‌ ظرف‌ سفاليني‌ مي‌مانست‌ كه‌ توي‌ كوره‌ پخته‌ شده‌ و رنگ‌ و لعاب‌گرفته‌ باشد. چون‌ پوستش‌ تيره‌ بود هرچند صورتي‌ روشن‌تر داشت‌ كه‌ در برابر چشم‌ و ابروي‌ مشكي‌اش‌ برجستگي‌ خاصي‌ به‌ او مي‌بخشيد و طفلك‌ بايد به‌ همه‌ توضيح‌ مي‌داد كه‌ رنگ‌ طبيعي‌اش‌ همين‌ است، درست‌ مثل‌ دندان‌هايش‌ كه‌ كسي‌ باور نمي‌كرد روكش‌ نكرده، دندان‌هاي‌ سفيد و تيز كه‌ طناب‌ را مي‌بريد و استخوان‌ مرغ‌ را خرد مي‌كرد.
«آقاي‌ رئيس‌جمهور، نامه...»
زمان‌ به‌ سرعت‌ مي‌گذشت، صدا صداي‌ لرزان‌ و محتاط‌ سفير بود. با دست‌هاي‌ لرزان‌ نامه‌ را باز كرد، عاليجناب‌ مي‌گفت‌ كه‌ حاضران‌ آمده‌اند تا درباره‌ واقعيات‌ پنهان‌ با او صحبت‌ كنند.
انگار مي‌دانستند كه‌ پيشاپيش‌ بي‌آنكه‌ نامه‌ را بخوانند توي‌ آن‌ چه‌نوشته، بنابراين‌ الويرا نيازي‌ نمي‌ديد كه‌ گزارش‌ اوضاع‌ زندان‌ها را بخواند و درباره‌ تعداد كساني‌ كه‌ عليه‌ وضعيت‌ امنيتي‌ سازماندهي‌ شده‌اند حرفي‌ بزند، درست؟ نه، الويرا نمي‌توانست‌ آن‌ را نقل‌ كند. نامه‌اي‌ كه‌ ال‌فلاكو تايپ‌ كرده‌ و هفتاد و چهار سازمان‌ سوئيسي‌ امضأ كرده‌ بودند، روي‌ ميز جلو‌ سفير قرار داشت‌ كه‌ سمت‌ راست‌ رئيس‌جمهور نشسته‌ بود و سمت‌ چپ، الويرا ساكت‌ و بهت‌زده‌ سعي‌ داشت‌ آنچه‌ را كه‌ به‌ صداي‌ راديوي‌ ترانزيستوري‌ باتري‌ تمام‌ كرده‌ مي‌ماند ترجمه‌ كند.
«هر نظامي‌ وفادار به‌ قانون‌ اساسي...» حالا حرف‌هايش‌ را با دقت‌ و ترديد به‌ زبان‌ مي‌آورد، گرچه‌ لحظه‌اي‌ تاريخي‌ براي‌ حضار بود. رئيس‌جمهور آن‌ها را به‌ حضور پذيرفته‌ بود تا صداي‌ خودش‌ را بشنود. حتي‌ با اين‌ وجود كلمات‌ را كش‌ مي‌داد. از آن‌ گذشته‌ نه‌ به‌ محتواي‌ نامه‌ كاري‌ داشت‌ و نه‌ به‌ سوالاتي‌ كه‌ از او مي‌شد جوابي‌ مي‌داد. گفتند زبان‌ فرانسه‌ بلد است، اما هر وقت‌ يكي‌ از رهبران‌ اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ سوالي‌ مي‌پرسيد جواب‌ كاملاً‌ نامربوطي‌ مي‌داد. آرام‌ و بي‌دغدغه‌ نشسته‌ بود، نيمه‌خواب‌ نيمه‌بيدار بي‌آنكه‌ كاري‌ به‌ سوال‌ها داشته‌ باشد از بالاي‌ سر الويرا، مارتين‌ و منظره‌ تابلوي‌ درياچه‌‌ي ژنو روي‌ ديوار مخمل‌كوب‌ به‌ دور دست‌ نگاه‌ مي‌كرد. اما حالا كه‌ حرف‌ مي‌زد همه‌ مثل‌ دودكش‌ سيگار مي‌كشيدند آن‌ هم‌ توي‌ اتاقي‌ كه‌ به‌ هرحال‌ تهويه‌ داشت. همين‌ حالِ‌ الويرا را مي‌گرفت. هر بار سعي‌ مي‌كرد ترجمه‌ كند، كلمات‌ مي‌گريخت‌ و توي‌ لحن‌ تو دماغي‌ كش‌دار رئيس‌جمهور گم‌ مي‌شد كه‌ از شهروندان‌ باملاحظه‌ سوئيس‌ مي‌خواست‌ كه‌ به‌ كلمبيا بيايند و با چشم‌ خود ببينند كه‌ نهادهاي‌ دموكراسي‌ توي‌ جامعه‌ حاكم‌ است. الويرا با لحن‌ خسته‌ و وامانده‌ چنان‌ ترجمه‌ مي‌كرد كه‌ انگار از درون‌ پرپر مي‌زند. البته‌ اگر آن‌ دست‌هاي‌ قلنبه‌ را روي‌ دسته‌ صندلي‌ نمي‌ديد كه‌ از شدت‌ فشار رنگ‌به‌رنگ‌ مي‌شود، شايد پس‌ مي‌افتاد و غش‌ مي‌كرد.
در همين‌ موقع‌ صداي‌ مارتين‌ بلند شد كه‌ سرفه‌اي‌ كرد و چشم‌هاي‌ سبزش‌ سبزتر شد و به‌ اسپانيولي‌ فصيح‌ گفت: «عاليجناب‌ من‌ دعوت‌ به‌ كلمبيا را مي‌پذيرم، دوست‌ دارم‌ زندان‌هاي‌ مودلو، پيكوتا و ساكرومونته‌ را ببينم.»
باز سكوت‌ افتاد، اول‌ خودش‌ را گرفت‌ و بعد انگار كه‌ بادش‌ خالي‌ شده‌ باشد وارفت. الويرا حس‌ كرد كه‌ يكي‌ از اعضاي‌ اتحاديه‌ جلو‌ دهان‌ خود را گرفت‌ در حالي‌ كه‌ ديگري‌ آشكارا لبخندي‌ زد. بعد كساني‌ كه‌ آن‌ پشت‌ ايستاده‌ بودند بلند شدند، يكي‌ از سي‌آرتي، ديگري‌ اف‌اودبل‌بي‌ و يكي‌ هم‌ از سي‌ام‌آي‌ بلند شدند، بقيه‌ هم‌ همين‌طور. نوبت‌ الويرا كه‌ رسيد برخاست‌ دست‌ كشيد به‌ لباس‌هايش‌ و دور و بر خود را نگاه‌ كرد، انگار از توي‌ تاريكي‌ درآمده‌ باشد. آن‌وقت‌ بود كه‌ هراسان‌ و دل‌نگران‌ دنبال‌ در گشت‌ و با سرعت‌ به‌ طرف‌ آن‌ رفت؛ چنان‌ عجله‌اي‌ داشت‌ كه‌ مارتين‌ و بقيه‌ را پشت‌سر گذاشت. مي‌رفت‌ بي‌آنكه‌ صداي‌ بلس‌ را بشنود كه‌ از ترجمه‌ تشكر مي‌كرد. الويرتا از فرانسه‌ات‌ ممنونم. دستت‌ درد نكند. پيش‌ از آنكه‌ در آسانسور باز شود با او دست‌ داد.
بقيه‌ كه‌ درست‌ پشت‌ سرشان‌ بودند فرصت‌ نكردند همراه‌ الويرا بروند توي‌ آسانسور، ماندند تا نوبت‌ بعد.
به‌ هرحال‌ وقتي‌ پايين‌ رفتند، اثري‌ از الويرا نبود، هيچ‌جايي‌ پيدايش‌ نكردند. فكر كردند شايد رفته‌ به‌ كافه‌ ترياي‌ ايستگاه‌ راه‌آهن‌ تا چليتا را بردارد، رفتند به‌ آنجا؛ بي‌فايده‌ بود. از دوستان‌ ديگر هم‌ پرس‌وجو كردند، گفتند لابد تصادم‌ كرده، اما هيچ‌ بيمارستان‌ و اورژانسي‌ از او خبري‌ نداشت. دست‌ آخر راجر و مارتين‌ هراسان‌ به‌ ال‌فلاكو زنگ‌ زدند. بعد از دو روز جستجو و بي‌خوابي‌ يادداشتي‌ رسيد كه‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ بود. فوري، با پست‌ از فرودگاه‌ رسيده‌ بود. «من‌ به‌ كلمبيا مي‌روم. از جليتا خوب‌ مراقبت‌ كن. نمي‌دانم‌ كه‌ برمي‌گردم‌ يا نه.»
‌ ‌براي‌ ماريلا و ماري‌ كلر
‌ ‌لوزان‌
‌ ‌ژوئيه‌ - اوت‌ 1979

Sunday, August 02, 2009


خواب
خورخه لوئيس بورخس
اسدالله امرايي
در جايي متروك در ايران برجي سنگي هست كه خيلي بلند نيست، نه در دارد نه پنجره. توي تنها اتاق كثيف و مدور آن يك ميز و نيمكت چوبي هست. در آن سلول مدور مردي كه شبيه من است با حروفي مي‌نويسد كه من سر در نمي آورم، شعري طولاني در باره ي مردي كه در سلول مدور ديگري در باره‌ي مردي شعري مي‌نويسد كه در سلول مدور ديگري...اين رشته سر دراز دارد و هيچ كس قادر نيست آنچه را زنداني‌ها مي نويسند بخواند

Monday, July 27, 2009

گيلاس سرخ له شده بر كاشي سفيد




مرام المصري
شاعر سوري در سال 1962 در اللاذقيه به دنيا آمده و در دانشگاه دمشق ادبيات انگليسي خوانده است و مدتي به كار ترجمه مشغول بود. از 1982 در پاريس زندگي مي‌كند. نخستين مجموعه شعرش با عنوان «تو را با كبوتري مي‌ترسانم» در 1984 در دمشق منتشر شد و به دنبال آن مجموعه «گيلاس سرخي بر كف كاشي سفيد».آثارش درتونس و لبنان و خارج از سوريه به چاپ رسيد. شعرهايش به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده و جوايز زيادي به خود اختصاص است.

گيلاس سرخي بر كف كاشي سفيد

زناني مثل من
نمي‌دانند چگونه ادا كنند
كلام مانده در گلو را
كه خاري است
مي‌ بلعند

زناني مثل من
چيزي نمي‌دانند جز بغض فرومانده
گريه ناممكن
ناگهان مي‌تركد
سيل مي‌شود
مثل شرياني شكافته


زناني مثل من
مشت مي‌خورند
و جرئت نمي‌كنند بزنند
از خشم به خود مي‌پيچند
مهارش مي‌كنند.
زناني مثل من
مثل شيران قفس
روياي آزادي
در سر دارند

Sunday, July 19, 2009

گناه وقايع‌نگار فريب‌خورده
پاوائو پاوليسيج
اسدالله امرايي


روزگاري كه وحشت حاكم بود، بازداشت‌هاي دسته‌جمعي در دستور روز قرار گرفت. شب‌ها اين كار را مي‌كردند. گروهي با چهره‌ي پوشيده در مي‌كوفتند و دستور مي‌دادند صاحبخانه خواب‌آلود لباس بپوشد. بعد هم او را به يكي از زندان‌هاي كوچك شهر مي‌بردند كه مثل قارچ در جاي جاي شهر مي‌روييد. گاهي پاسبان‌ها تمام خانواده را يكجا بازداشت مي‌كردند و مادر بزرگ‌ها و بچه‌ها را هم كه دم اجاق خواب بودند با خود مي‌بردند.
جمعيت شهر روز به روز آب مي‌رفت و گشتي‌ها عوركشان سرتاسر شهر را درمي‌نورديدند و مردم را از خانه‌هاشان بيرون مي‌كشيدند و توي خيابان‌ها خركش مي‌بردند. بسياري از مردم شب با لباس مي‌خوابيدند و بقچه و بنديل‌شان را زير سر مي‌گذاشتند و چرت مي‌زدند، زيرا هر لحظه انتظار داشتند كه مأموران بر سرشان آوار شوند. باورشان نمي‌‌شد اينقدر جا، در زندان‌هاي شهر باشد، اما مدتي بعد هر خانه‌اي زندان شد، يكي پس از ديگري. بعد هر كس را در خانه ديگري حبس مي‌كردند. ثروتمندان را در خانه فقرا مي‌چپاندند و برعكس، سربازها را به مدارس، كشيش‌ها را به پادگان، پزشكان و بيماران را به نجيب‌خانه‌ها و اراذل و اوباش را به صومعه‌ها راندند.
نيروي كار به شدت كاهش پيدا كرده بود و بيشتر كار‌ها را زنداني‌ها به عهده داشتند. از آنجا كه مثل بقيه لباس مي‌پوشيدند و تعدادشان محرمانه بود، تشخيص اينكه چه كسي زنداني است و چه كسي آزاد كار دشواري بود. حتي زنداني‌ها را براي دستگيري استخدام مي‌كردند. هرچند خود زنداني بودند، با خود اسلحه هم حمل مي‌كردند.
تعداد بازداشت‌ها رو به فزوني مي‌رفت. در ميان زنداني‌هاي آتي مقامات مشهور شهر هم به چشم مي‌خوردند. كشيش‌ها، تجار، رؤساي ستاد ارتش، دژبان‌ها و كارمندان را هم با خود بردند. در پايان همه را زنداني كردند حتي اعضاي دولت را هم به زندان انداختند. هر كس ديگري را مي‌پاييد. همه زنداني بودند و كسي نمي‌دانست چه كسي حكم و مجوز اين بازداشت‌ها را صادر كرده است. همه حس مي‌كردند كه در اداره‌ي شهر سهمي دارند و در بازداشت افراد و تحمل زندان بي‌نصيب نيستند. از آنجا كه همگي يكجور لباس مي‌پوشيدند و از حقوقي مساوي برخوردار بودند و همه تحت بازداشت قرار داشتند به كار خود ادامه مي‌دادند انگار نه انگار كه حادثه‌اي اتفاق افتاده. آن‌ها زندگي عادي خود را ادامه مي‌دادند و اگر كسي چيزي از آن‌ها مي‌پرسيد اظهار رضايت مي‌كردند.
چند سال بعد منكر هرگونه بازداشت و دستگيري شدند و اعلام كردند كه همه اين حرف‌ها ساخته و پرداخته مورخ مغرض، ناآگاه و فريب خورده بوده است.

Tuesday, April 07, 2009

در مطب دندانپزشك


‌ در‌ مطب‌ دندانپزشكي‌
بيل‌ ميلز
اسدالله امرايي

In the Dentist's,William Males,Stand Magazine,
Spring 1994, Vol 35 No.2
‌ ‌‌


از نويسندگان‌ معاصر امريكايي‌ است. او بعد از اتمام‌ تحصيلات‌ و همزمان‌ با اوج‌ جنگ‌ ويتنام‌ به‌ خدمت‌ فراخوانده‌ شد. ميلز مثل‌ برخي‌ ديگر از سربازان‌ در جريان‌ جنگ‌ ذوق‌ ادبي‌ خود را آزمود . به‌ علت‌ مخالفت‌ با جنگ‌ از ارتش‌ گريخت‌ و به‌ سوئد پناهنده‌ شد. داستان‌هاي‌ او روايتي‌ ساده‌ از روابط‌ انساني‌ بر پايه‌ فطرت‌ آدمي‌ است.

مرگ‌ هر آن‌ به‌ سراغ‌ آدم‌ مي‌آيد. اصلاً‌ گفتن‌ ندارد. اما زندگي‌ خيلي‌ پيچيده‌تر است. آدم‌ تا زماني‌ كه‌ زنده‌ است، بخشي‌ از برنامه‌ ديگران‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد، مخصوصاً‌ كه‌ در‌ سوئد هم‌ باشد.
تلفن‌ كردم‌ به‌ مطب‌ دندانپزشك‌ تا نوبت‌ خودم‌ را موكول‌ كنم‌ به‌ وقت‌ ديگري. خانم‌ منشي‌ گوشي‌ را برداشت. گفتم: «معذرت‌ مي‌خواهم‌ خانم‌ پدرم‌ فوت‌ كرده‌ و نمي‌توانم‌ به‌ مطب‌ بيايم.»
اول‌ حرفي‌ نزد. فكر كردم‌ ارتباط‌ قطع‌ شده، اما چند لحظه‌ بعد به‌ حرف‌ آمد و گفت: «خوب‌ چه‌ ارتباطي‌ با هم‌ دارند؟»
گفتم: «خانم‌ محترم‌ پدرم‌ فوت‌ كرده‌ بالطبع‌ در وضع‌ مناسبي‌ نيستم‌ كه‌ بتوانم‌ بيايم.»
گفت: «چه‌ طور براي‌ تلفن‌ كردن‌ وضعتان‌ مناسب‌ است؟»
حالا نوبت‌ من‌ بود كه‌ ساكت‌ شوم. بعد از چند لحظه‌ مكث‌ گفتم: «من‌ كلي‌ كار دارم. بيست‌ و پنج‌ سال‌ است‌ كه‌ از اوكلاهما دورم. البته‌ الان‌ هم‌ اطمينان‌ ندارم‌ كه‌ مي‌روم‌ يا نه، اما اگر رفتني‌ باشم، بايد يك‌ دست‌ لباس‌ مشكي‌ بخرم، ويزا بگيرم، كارت‌ اعتباري‌ دست‌ و پا كنم‌ و گواهينامه‌ رانندگي‌ام‌ را به‌ بخش‌ بين‌الملل‌ ببرم. تازه‌ سلماني‌ يادم‌ رفت. مدارك‌ دانشگاهي‌ هم‌ لازم‌ است. خوب‌ توي‌ اين‌ فرصت‌ كوتاه‌ از كجا به‌ اين‌ همه‌ كار برسم؟»
زن‌ گفت: «من‌ نمي‌دانم. اما وقتي‌ بتواني‌ همه‌ كارهايي‌ را كه‌ گفتي‌ انجام‌ بدهي، حتماً‌ مي‌تواني‌ به‌ مطب‌ هم‌ بيايي. ما نمي‌توانيم‌ نوبت‌ شما را به‌ كس‌ ديگري‌ بدهيم. بايد قبلاً‌ اطلاع‌ مي‌داديد.»
عجب‌ غلطي‌ كردم. گير چه‌ كسي‌ افتاده‌ بودم!
گفت: «آقاي‌ بري‌ گوش‌ كنيد! ما نمي‌توانيم‌ نوبت‌ شما را باطل‌ كنيم. استثنأ هم‌ فقط‌ در مواردي‌ پذيرفته‌ مي‌شود كه‌ پزشك‌ ديگري‌ گواهي‌ صادر كند.»
گفتم: «فهميدم.»
گفت: «آقاي‌ بري‌ ما در برابر مراجعين‌ خود مسئوليم. به‌ تعهدات‌ خود در برابر بيماران‌ پابنديم. پس‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ انتظار احترام‌ متقابل‌ را داريم.»
گفتم: «فهميدم.»
گفت: «هزينه‌ خدمات‌ دندانپزشكي‌ بيشتر از 2000 كرون‌ است، متوجه‌ هستيد آقاي‌ بري؟ 2000 كرون. صد جور هزينه‌ دارد. مطمئنم‌ كه‌ درك‌ مي‌فرماييد. هزينه‌ استهلاك‌ صندلي‌ متحرك‌ دندانپزشكي، دستگاه‌ راديوگرافي، فيلم‌ و مواد لازم‌ براي‌ پانسمان‌ و پر كردن‌ دندان‌ خيلي‌ بالاست.»
گفتم: «خيلي‌ خوب‌ فهميدم!»
مسئول‌ پذيرش‌ كوتاه‌ نيامد: «شما فقط‌ 25 % هزينه‌ درمان‌ را مي‌دهيد. از 2000 كرون‌ خرج‌ درمان‌ فقط‌ 500 كرون‌ مي‌دهيد. بقيه‌ هزينه‌ها به‌ گردن‌ سوئدي‌هاي‌ شريف‌ و زحمتكش‌ است‌ كه‌ ماليات‌ مي‌دهند.»
لابد مي‌خواست‌ بگويد من‌ شريف‌ و زحمتكش‌ نيستم. يا آنكه‌ از زير بار ماليات‌ شانه‌ خالي‌ مي‌كنم‌ يا اصلاً‌ سوئدي‌ به‌ حساب‌ نمي‌آيم.
دخترك‌ انگار چيزي‌ توي‌ دهان‌ داشت‌ و ملچ‌ ملچ‌ صدا مي‌كرد و در همان‌ حال‌ گفت: «متأسفانه‌ مجبورم‌ به‌ اطلاعتان‌ برسانم، كساني‌ كه‌ نوبت‌ خود را به‌ موقع‌ باطل‌ نكنند هزار كرون‌ جريمه‌ مي‌شوند.»
بازهم‌ شيريني‌ را مكيد و گفت: «پس‌ دو راه‌ بيشتر نداريد». حالا به‌ جاي‌ خوبش‌ رسيده‌ بود. مي‌توانستم‌ او را پشت‌ ميز مجسم‌ كنم‌ كه‌ آب‌ نبات‌ مي‌مكيد و براي‌ من‌ تكليف‌ تعيين‌ مي‌كرد. گمانم‌ بعضي‌ از زن‌ها ساخته‌ شده‌اند براي‌ تعيين‌ تكليف. تازه‌ اين‌ يكي‌ بابت‌ آن‌ پول‌ هم‌ مي‌گرفت: «يا بايد سر نوبت‌ حاضر شويد و هزينه‌ درمان‌ را بدهيد يا نياييد و جريمه‌ سنگين‌ را بپردازيد.»
گفتم: «سگ‌ خورد، مي‌آيم.»
گفت: «عالي‌ شد. خوشحال‌ مي‌شوم‌ سر ساعت‌ 5/2 تشريف‌ بياوريد.»
از آن‌هايي‌ بود كه‌ مي‌دانيد، حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با او را نداشتم. تازه‌ آخرش‌ هم‌ بايد هزار كرون‌ پياده‌ مي‌شدم.
با اين‌ تفاصيل‌ روز بعد به‌ درمانگاه‌ رفتم. نه‌ كه‌ فكر كنيد، خوشم‌ مي‌آمد بي‌جهت‌ به‌ اين‌ جور جاها بروم. بهداشت‌ كار دندان‌ با صداي‌ بلند حرف‌ مي‌زد و تازه‌ وقتي‌ فهميد خارجي‌ هستم‌ صدايش‌ را يك‌ پرده‌ بلندتر كرد.
از نظر او راه‌ و روش‌ زندگي‌ سوئدي‌ها حرف‌ نداشت. براي‌ او طبيعي‌ بود كه‌ دولت‌ بگويد روزي‌ چند تكه‌ نان‌ بخوريم‌ تا سلامت‌ خود را به‌ شيوه‌ سوئدي‌ حفظ‌ كنيم، سالي‌ چند بار حمام‌ بگيريم‌ و دندانمان‌ را چه‌ طور مسواك‌ كنيم.
من‌ هيچ‌ وقت‌ ياد نگرفتم، دندان‌هايم‌ را درست‌ مسواك‌ كنم. دست‌ و پا چلفتي‌ بودن‌ من‌ تعصب‌ او را نسبت‌ به‌ خارجي‌ها تشديد كرد. به‌ نظر او خارجي‌ها گوششان‌ سنگين‌ است‌ و خيلي‌ دير ياد مي‌گيرند.
مسواك‌ زدن‌ درست‌ را بلد نبودم‌ كه‌ هيچ، مسواك‌ خودم‌ را هم‌ نياورده‌ بودم. رفتن‌ پيش‌ بهداشت‌كار دندان‌ هم‌مصيبتي‌ بود. پرونده‌ را نگاه‌ مي‌كرد و با صداي‌ بلند مي‌پرسيد: «مسواك‌ آورده‌اي؟» هميشه‌ مي‌آوردم، ولي‌ آن‌ روز يادم‌ رفته‌ بود. به‌ خاطر غم‌ از دست‌ دادن‌ پدرم‌ بود.
مي‌دانستم‌ بدون‌ مسواك‌ آمدن‌ با بور شدن‌ برابر است. مسواك‌ را هميشه‌ نگاه‌ مي‌كرد و انگار همه‌ چيز را توي‌ آن‌ مي‌خواند.
اما بختم‌ بلند بود كه‌ بهداشت‌كار ديگري‌ آمد. وارد اتاق‌ كه‌ شد با من‌ به‌ انگليسي‌ حرف‌ زد: «سلام. من‌ اينگريد هستم. تو همان‌ سرباز فراري‌ امريكايي‌ هستي، نه؟»
نمي‌دانستم‌ چه‌ جوابي‌ به‌ او بدهم. خودم‌ را آماده‌ كرده‌ بودم‌ درباره‌ مسواك‌ توضيح‌ بدهم. بازوي‌ مرا گرفت‌ و گفت: «گمانم‌ مسواك‌ كردن‌ دندان‌ براي‌ شما سخت‌ است، نه؟»
سر خم‌ كردم.
گفت: «شوهر اول‌ من‌ هم‌ مثل‌ شما بود. فكر مي‌كرد بايد با خشونت‌ مسواك‌ بزند. مسواك‌ را برمي‌داشت‌ و مي‌افتاد به‌ جان‌ دندان‌هايش.»
بازوي‌ مرا رها كرد و كنارم‌ نشست. آدم‌ راحتي‌ به‌ نظر مي‌رسيد. ‌ سي‌ و پنج‌ يا چهل‌ سال‌ را داشت. مثل‌ خودم‌ انگليسي‌ را با لهجه‌ امريكايي‌ حرف‌ مي‌زد.
گفت: «شوهرم‌ در‌ ويتنام‌ كشته‌ شد.»
مطب‌ دندانپزشكي‌ مثل‌ فرودگاه‌ است. همه‌ جاي‌ دنيا فرودگاه‌ها را شبيه‌ به‌ هم‌ مي‌سازند. از كجا معلوم‌ بود كه‌ در‌ سوئد هستيم، مي‌توانستيم‌ تصور كنيم‌ توي‌ مطب‌ دندانپزشكي‌ درسان‌فرانسيسكو نشسته‌ايم.
با قيافه‌اي‌ ابلهانه‌ پرسيدم: «با يك‌ امريكايي‌ عروسي‌ كرده‌ بودي؟»
گفت: «بلي. در‌ كاليفرنيا دانشجوي‌ مهمان‌ بودم. تابستان‌ به‌ كشورم‌ برگشتم. بعد از تعطيلات‌ دوباره‌ به‌ كاليفرنيا برگشتم‌ و با فرانك‌ ازدواج‌ كردم، سال‌ 1968. پدر و مادرم‌ مخالف‌ بودند. فرانك‌ را به‌ خدمت‌ احضار كردند و يكراست‌ فرستادند به‌ ويتنام. يك‌ دفعه‌ كه‌ براي‌ مرخصي‌ آمده‌ بود خيلي‌ چيزها را به‌ من‌ گفت. همه‌ گندكاري‌هاي‌ آنجا را ديده‌ بود. حالش‌ بهم‌ مي‌خورد. مي‌گفت‌ هيچ‌ اعتقادي‌ به‌ حرف‌هايي‌ كه‌ توي‌ گوشش‌ مي‌خوانند، ندارد. حرف‌ و عملشان‌ فرق‌ مي‌كند، اما مجبور بود برود.»
گريه‌ نمي‌كرد. من‌ گريه‌ مي‌كردم، اما او اصلاً‌ گريه‌ نمي‌كرد. براي‌ خودم‌ گريه‌ مي‌كردم؟ براي‌ فرانك‌ گريه‌ مي‌كردم‌ يا به‌ حال‌ زنش؟ نمي‌دانم‌ شايد براي‌ پدرم‌ اشك‌ مي‌ريختم. اما در هر حال‌ مرگ‌ فرانك‌ كه‌ او را نمي‌شناختم، مرا به‌ گريه‌ انداخت. بهانه‌ گريه‌ زياد بود، دليلي‌ هم‌ نداشتم‌ جلوي‌ گريه‌ام‌ را بگيرم.
دخترك‌ سعي‌ كرد مرا آرام‌ كند. توي‌ چهره‌اش‌ دختري‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ با هزار اميد و آرزو از سوئد رفته‌ بود تا با فرانك‌ امريكايي‌ عروسي‌ كند. زني‌ كه‌ كنارم‌ نشسته‌ بود همان‌ معصوميت‌ نوجواني‌ را در خود داشت. از چهره‌ تكيده‌اش‌ معلوم‌ بود.
آدم‌ رنج‌ و حرمان‌ را لابلاي‌ چين‌ و چروك‌ صورتش‌ مي‌ديد. اشك‌ توي‌ چشم‌هايش‌ حلقه‌ زده‌ بود، اما گريه‌ نكرد.
پرسيدم: «تنها مانده‌اي؟»
خيره‌ نگاهم‌ كرد. انگار چيزي‌ يافته‌ بود. شايد مي‌خواست‌ حرف‌ مهمي‌ بزند. انگار فقط‌ من‌ اهميت‌ حرف‌ او را درك‌ مي‌كردم. گفت: «براي‌ پدر و مادرم‌ نامه‌ نوشتم. آن‌ها باور نمي‌كردند. حرف‌هاي‌ فرانك‌ را برايشان‌ نوشتم. از مسايل‌ ويتنام‌ گفتم. آن‌ها هيچ‌ اهميتي‌ ندادند. به‌ سوئد كه‌ برگشتم، پدرم‌ گفت‌ خودكرده‌ را تدبير نيست. مي‌خواستي‌ به‌ حرف‌ ما گوش‌ بدهي. كسي‌ را پيدا نمي‌كردم‌ با او درد دل‌ كنم.»
خدايا چه‌ گناهي‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ تمام‌ غم‌ و غصه‌ عالم‌ توي‌ مطب‌ دندانپزشكي‌ بر سرم‌ آوار شود. چرا سال‌هايي‌ را كه‌ از ياد برده‌ بودم، دوباره‌ زنده‌ شد.
پدرم‌ مرده‌ است، اما انگار باقي‌ چيزها مردن‌ نمي‌شناسند. آن‌ سال‌ها براي‌ اين‌ زن‌ و من‌ مرده‌ است‌ اما جان‌ سختي‌ مي‌كنند و بارها زنده‌ مي‌شوند.
زن‌ گفت: «به‌ پدر و مادرم‌ گفتم‌ راست‌ مي‌گوييد بايد خودم‌ تاوان‌ پس‌ بدهم. هيچ‌ وقت‌ نتوانستم‌ كسي‌ را پيدا كنم‌ كه‌ گوش‌ شنوا داشته‌ باشد. تو را كه‌ ديدم، فكر كردم‌ مي‌توانم‌ درد دل‌ كنم.»
من‌ خواهر نداشتم. آدم‌ چيزهايي‌ را كه‌ نداشته‌ باشد، خودش‌ مي‌سازد. كافي‌ است‌ فرصتي‌ نيم‌ بند دست‌ بدهد. لابد اين‌ زن‌ هم‌ برادر نداشته. حتماً‌ و حكماً‌ اينطور بود. من‌ و او خواهر و برادر شديم. كنار هم‌ نشستيم‌ و به‌ درد دل‌ هم‌ گوش‌ داديم.



Sunday, December 21, 2008

بي‌خوابي

ديشب شب يلدا بود و بي‌خوابي يه سرم زده بود البته بي‌خوابي‌ام از بيكاري نبود. يك عالمه كار سرم ريخته بود. ياد دوست عزيزم علي جهانشاهي افتادم و كار بسيار هنرمندانه‌اش.

اميدوارم شما هم در لذتش شريك شويد.

بی خوابی

ويرخيليو پيني يرا

اسدالله امرايي

مرد زود به رخت‌خواب مي‌رود اما خوابش نمي‌برد. غلت مي‌زند. ملحفه‌ها را مي‌اندازد. سيگاري روشن مي‌كند. كمي ‌مطالعه مي‌كند. دوباره چراغ را خاموش مي‌كند. اما باز نمي‌تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي‌شود. در خانه‌ي دوست و همسايه‌اش را مي‌زند و پيش او درد دل مي‌كند و به او مي‌گويد كه خوابش نمي‌برد. از او راهنمايي مي‌خواهد. دوستش پيشنهاد مي‌كند كه قدمي ‌بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده‌ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همه‌ي اين كارها را مي‌كند، اما باز خوابش نمي‌برد. بلند مي‌شود اين بار به سراغ پزشك مي‌رود. پزشك هم طبق معمول حرف‌هايي مي‌زند و مرد باز هم نمي‌تواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر مي‌كند و مغز خود را مي‌پكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نمي‌برد. بی‌خوابي خيلي بدپيله است.


Monday, September 15, 2008

به ياد ديويد فاستر والاس



‌ديويد فاستر والاس نويسنده جوان و خوش قلم امريكايي خود را حلق‌آويز كرد.مرگ نويسنده شاگردانش را بسيار متاثر كرده است.از اين نويسنده به فارسي دو سه داستان كوتاه با ترجمه‌ي من منتشر شده و يك داستان او را هم ليلا نصيري‌ها در روزنامه اعتماد منتشر كرد.يكي از داستان هاي او در مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه كوتاه ، فلش فيكشن آمده است كه معادل دم داستان را به پيشنهاد مسعود طوفان براي آن انتخاب كرده‌ام با عنوان بهترين بچه عالم اول بار به همت نشر رسانش و بار دوم به همت نشر شولا منتشر شد .البته دنبال كتاب نگرديد گيرتان نمي‌‌آيد.

In memory of David Foster Wallace

‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌همه‌ چيز سبز است‌

مي‌گويد اهميتي‌ نمي‌دهم‌ كه‌ باور كني‌ يا نه، حقيقت‌ دارد مي‌تواني‌ باور كني‌ يا نه. قطعاً‌ دروغ‌ مي‌گفت‌ چون‌ اگر بناي‌ راست‌ گفتن‌ داشت‌ خودش‌ را جر مي‌داد كه‌ حرفش‌ را باور كني.

سيگاري‌ آتش‌ مي‌زند و روبرمي‌گرداند و سيگار در دست‌ موذيانه‌ از پنجره‌ باران‌ خورده‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند. مانده‌ام‌ چه‌ بگويم.

مي‌گويم‌ مي‌فلاي‌ مانده‌ام‌ چكار كنم، چه‌ بگويم‌ يا اصلاً‌ حرف‌ تو را بپذيرم. اما چيزهايي‌ هست‌ كه‌ مي‌دانم. مي‌دانم‌ كه‌ بزرگتر هستم‌ و تو نيستي. همه‌ چيزهايي‌ كه‌ بايد به‌ تو بدهم‌ مي‌دهم. هم‌ با دستم‌ هم‌ با دلم. هر چيزي‌ كه‌ درون‌ من‌ است‌ داده‌ام. تمام‌ مدت‌ نگهش‌ داشته‌ام‌ و هر روز مرتب‌ كار كرده‌ام. من‌ هميشه‌ براي‌ آنچه‌ انجام‌ مي‌دهم‌ دليل‌ داشته‌ام. سعي‌ كرده‌ام‌ خانه‌اي‌ برايت‌ دست‌ و پا كنم‌ كه‌ توي‌ آن‌ راحت‌ باشي‌ و خانه‌ قشنگ‌ باشد.

سيگاري‌ روشن‌ مي‌كنم‌ بعد كبريت‌ را مي‌اندازم‌ توي‌ لگن‌ ظرف‌شويي‌ كنار چوب‌ كبريت‌ه اي‌ ديگر و ظرفهاي‌ ديگر و سيم‌ و اسفنج.

مي‌گويم‌ مي‌فلاي‌ دلم‌ برايت‌ مي‌تپد اما راستش‌ چهل‌ و هشت‌ سال‌ سن‌ دارم. الان‌ وقتي‌ است‌ كه‌ نبايد بگذارم‌ هر چيزي‌ مرا جاكن‌ كند. بايد از فرصت‌ بهره‌ بگيرم‌ و سعي‌ كنم‌ از هر چيزي‌ به‌ جاي‌ خود استفاده‌ شود. بايد نيازهاي‌ خودم‌ را هم‌ در نظر بگيرم. من‌ نيازهايي‌ دارم‌ كه‌ حتي‌ نمي‌تواني‌ تصور كني. آخر خود تو هم‌ نيازهاي‌ زيادي‌ داري.

او چيزي‌ نمي‌گويد و من‌ به‌ پنجره‌اش‌ نگاه‌ مي‌كنم‌ و حس‌ مي‌كنم‌ كه‌ مي‌داند. مي‌دانم‌ و خودش‌ را روي‌ كاناپه‌ من‌ جا به‌ جا مي‌كند. پاهايش‌ را جمع‌ كرده‌ و زير دامن‌ كوتاهش‌ گذاشته.

مي‌گويم‌ واقعاً‌ مهم‌ نيست‌ چه‌ ديده‌ام‌ يا تصور مي‌كنم‌ كه‌ ديده‌ام. اهميتي‌ ندارد. مي‌دانم‌ كه‌ من‌ پيرترم‌ و تو نيستي. اما حالا حس‌ مي‌كنم‌ تمام‌ وجود من‌ از تنم‌ خارج‌ مي‌شود و به‌ سوي‌ تو مي‌آيد و چيزي‌ از تو برنمي‌گردد.

موهايش‌ را با سنجاق‌ و كش‌ بسته‌ است‌ و دست‌ زير چانه‌ است‌ توي‌ رؤ‌يا و روي‌ كاناپه‌ من‌ از پنجره‌ خيس‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند.

مي‌گويد همه‌ چيز سبز است. ميچ‌ نگاه‌ كن‌ كه‌ همه‌ چيز چقدر سبز است. چطور مي‌تواني‌ اين‌ حرف‌ها را بزني‌ وقتي‌ همه‌ چيز بيرون‌ از اينجا اينقدر سبز است.

پنجره‌ بالاي‌ ظرفشويي‌ آشپزخانه‌ با باران‌ تند ديشب‌ تميز شده‌ و حالا صبح‌ آفتابي‌ دميده، صبح‌ زود است. بيرون‌ همه‌ چيز سبز و به‌ هم‌ ريخته‌ است. درخت‌ها سبز و علف‌‌هاي‌ كنار سرعت‌گير سبز است‌ و بعضي‌ جا‌ها ريخته. اما همه‌ چيز سبز نيست. تريلي‌‌هاي‌ ديگر و ميز من‌ با قوطي‌‌هاي‌ آبجو و ته‌ سيگار‌هاي‌ توي‌ زيرسيگاري‌ سبز نيست. كاميون‌ من‌ و زمين‌ شن‌ريزي‌ شده‌ با اسباب‌ بازي‌ كه‌ زير بند رخت‌ بي‌رخت‌ يك‌ بري‌ افتاده‌ هم‌ سبز نيست. بند رخت‌ كنار تريلي‌ است‌ طرف‌ چند تايي‌ بچه‌ جور كرده.

مي‌گويد همه‌ چيز سبز است. زير لب‌ مي‌گويد و تا جايي‌ كه‌ مي‌دانم‌ با من‌ نيست.

دودم‌ را سرفه‌ مي‌كنم. و صبح‌ را با طعمي‌ كه‌ د‌هانم‌ را باردار كرده‌ آغاز مي‌كنم. توي‌ نور سحرگاهي‌ به‌ اكراه‌ روي‌ كاناپه‌ به‌ طرف‌ او مي‌چرخم.

از جايي‌ كه‌ نشسته‌ بيرون‌ را نگاه‌ مي‌كند و من‌ به‌ او نگاه‌ مي‌كنم. در من‌ چيزي‌ هست‌ كه‌ نمي‌توان‌ در آن‌ نگاه‌ نديده‌ گرفت. مي‌فلاي‌ جسم‌ دارد. او صبح‌ من‌ است‌ صدايش‌ كن.