A weblog for publishing translated short stories!short shorts.flash fiction.micro fiction.In farsi
Tuesday, November 12, 2013
اعدام
Friday, June 21, 2013
هیلفیگر داستانی از لری فاندیشن
هیلفیگر
خیابانهای اکو پارک خیس است و چراغهایش خاموش. باران تازه بند آمده و طوفان برق را قطع کرده.
مرد خوشلباسی بهمردی دیگری نزدیک میشود.
-پنج دلار میدم.
مرد ساعتدار پیراهن آستین بلندی به تن دارد که از آستینهای ژاکتش زده بیرون- یک بادگیر تامی هیلفیگر سرخ و سفید و آبی.
-پنج دلار! شوخی میکنی.
-خیلی خب ده تا میدم خیرش رو ببینی
این رولکسه اصله الاغ.
ماهِ بالای استادیوم تمام بود. باران یک هفتهای بیامان میبارید. بزخرها آمده بودند چیزی دندان گیری بخرند.
-آخرش پونزده. بیشتر هم نمیدم.
-برو درتو بذار.
این را که گفت خریدار با چوبِ بیسبال کوبید تو سر فروشنده. فروشنده افتاد زمین.خریدار رفت جلو و ساعت رولکس را از دست چپ او باز کرد. گذاشت تو جیب خودش و از جیب دیگرش یک ده دلاری و یک پنج دلاری درآورد و گذاشت تو جیب ژاکت تامی هیلفیگر فروشنده.
بعد هم به سرعت جیم شد، اما ندوید.
باران دوباره شروع شد.
پانزده یک. پانزده دو..فروخته شد!
Saturday, February 16, 2013
Friday, February 01, 2013
شهر پرندهها
Thursday, November 15, 2012
,Common Wall is translated from Long Story Short,Flash Fiction by Sixty Five of North Carolina's Finest Writers Edited by Marianne Gingher, Published by The University of North Carlolina Press, Chapel Hill 2009
Saturday, December 10, 2011
مردی در شهر ما
مردی در شهر ما
لیدیا دیویس
اسدالله امرایی
مردی در شهر ما هم سگ است، هم صاحبش. صاحب سگ، سگ را خیلی اذیت میکند و زندگی را به کام او تلخ کرده. یک لحظه با او بازی میکند و به جستوخیز وا میداردش، یک لحظه بعد میزند توی سرش که چرا اینفدر شلوغ میکند. بعضی وقتها محکم به پوزهاش میکوبد و با اردنگی به ماتحتش، که چی، چرا روی تخت او خوابیده و موهایش ریخته روی بالش، اما شبهایی هم هست که از زور تنهایی سگ را میکِشَد و کنار خودش میخواباند هر چند سگ بیچاره تا صبح از وحشت میلرزد
اما همه عیب و ایراد مال یک طرف نیست. هیچ کس دیگری حاضر نمیشود سگی مثل این را تحمل کند. چنان بوی بد و مهوعی میدهد که از خود سگ هراسانگیزتر و ترسناکتر است که خجالتیست و هر وقت غافلگیر میشود بیاختیار میشاشد به خودش. موجودی بدبو و همیشه خیس است.
با این همه صاحبش خیلی متوجه ماجرا نیست برای اینکه اغلب آنقدر مینوشد که شب مست و پاتیل بیخ دیوار کوچه ولو میشود.
آفتاب که میزند او را میبینیم که گوشهی پارک شلنگانداز میرود، بینیاش رو به باد، از سرعت خود میکاهد و دور خودش میگردد تا بویی را رد بزند، موی کوتاه سرش را میخاراند و سیگاری درمیآورد، با دستهای لرزان روشنش میکند بعد روی نیمکتی مینشیند که با دستمال پاکش کرده. به آرامی سیگار را قلاج میزند تا به ته برسد. بعد ناگهان از خشم میترکد و سرش را به باد مشت میگیرد و میکوبد روی پاهای خود. وقتی حسته میشود سرش را رو به آسمان بلند میکند و از شدت نومیدی زوزه میکشد. فقط گاهی به آرامی روی سر خودش دست نوازش میکشد تا آرام بگیرد.
Saturday, August 27, 2011
بتپرستي
شرمن اَلكسی، نویسنده و شاعر سرخپوست امريكاييست در سال ۱۹۶۶ به دنیا آمده است. تعدادي از داستانهاي اين نويسنده با ترجمهي اميرمهدي حقيقت، ليلا نصيريها و من منتشر شده. اين داستان در سري داستانهاي مجلهnarrativeانتخاب شده. عنوان اصلي داستان Idolatory است. ترجمهاي از اين داستان را هم خانم نينا وباب در روزنامه فرهيختگان منتشر كرده. ترجمهي ايشان را هم ميتوانيد در اينجا http://farheekhtegan.ir/content/view/28123/40/بخوانيد. دو توضيح كوچك هم در بارهي متن بدهم، او ُووُ به مراسم و گردهمآييهاي سرخپوستان امريكا گفته ميشود كه در آن صدايي مثال كِل زدن از خود درميآورند. ويرجينيا پترسن هنسلي معروف به پتسي كلاين خوانندهي مشهور ترانههاي معروف به كانتري ست كه در سال 1932 به دنيا آمد و در دههي پنجاه و شصت جزو بهترين خوانندگان زن بود. او در سال 1963 بر اثر سقوط هواپيماي شخصاش درگذشت.
بتپرستي
شرمن الكسی
اسدالله امرايي
مری ساعتها منتظر ماند. اشكالي نداشت. سرخپوست بود و هر چه رنگ و بوي سرخپوستي داشت، از اووو گرفته تا خاكسپاری و عروسی، صبوری ميطلبيد. این آزمون صدا، سرخپوستي نبود، اما وقتی اسمش را خواندند حاضر و آماده بود.
مرد انگليسي پرسید: « ببينم چه ترانهاي ميخواني؟»
گفت: « همهي دخترهاي اردوگاه عاشق پَتسی كلاین هستند.»
«خب ميشنويم.»
فقط بیت اول ترانه را خوانده بود، كه مرد نگذاشت ادامه دهد.
گفت: «از تو خواننده درنميآيد. ديگر هیچوقت نخوان.»
میدانست كه این لحظه را از تلویزیون ملی پخش میكنند. پی هر تحقیري را به تن ماليده بود.
«اما دوستانم، مربي صدا، مادرم، همه میگویند كه من فوقالعادهام.»
«دروغ میگویند.»
مگر مری تا حالا در عمرش چند بار آواز خوانده بود؟ چند بار به او دروغ گفته بودند؟ جلو دوربین، مري يك حساب و كتاب بيرحمانه كرد، به سمت اتاق سبز دوید و در آغوش مادرش گریه كرد.
در این دنیا، يا باید دروغگوها را دوست بداريم. یا تنها زندگی كنيم.
Monday, January 24, 2011
خیالبافي
روبرتا آلن
اسدالله امرایی
روبرتا آلن هشت مجموعه داستان دارد و ساكن نيويورك است. اين داستان با اجازه نويسنده ترجمه شده و سه چهارسال قبل در روزنامه همشهري منتشر شده بود. از دوستاني كه قبلاً خواندهاند، پوزش ميطلبم.
خواهر ناتنیام روی صندلی جلو جیغ میکشد و شوهرش که مثل بابای خودمان قمارباز است، پا گذاشته روی گاز و به سرعت در جادهی کوهستانی میرود. این سفر عین سوار شدن به ترن هوایی شهرِ بازی است .شوهر خواهر ناتنیام عجله دارد که به لاسوگاس برسد و پولهای زنش را به باد بدهد. پسر و دخترش توی صندلی عقب همدیگر را محكم بغل میکنند. من هم آنجا هستم. دختر خواهر ناتنیام از من بزرگتر است .او هم جیغ میکشد. بینیام را می چسبانم به شیشه عقب.نمیترسم.
شوهر خواهر ناتنیام میخندد، یکهو از بیخ پرتگاه لایی میکشد. سرعت کم نمیکند.بوق هم نمیزند. سر هر پیچ که دور میزند خواهر ناتنیام جیغ میکشد و التماس میکند که یواشتر براند. هر چه بیشتر التماس میکند شوهرش تندتر میراند. داد می زند:«ما را به کشتن میدهی!»شوهرش اينقدر حال ميكند كه به حرفهاي او گوش نميدهد. من هم گوش نمیکنم. اجازه نمیدهم کسی خيالات مرا به هم بریزد.توی زادگاهم هستم. توی نیویورک با این دوست فرانسویام ژان. در دریاچهی سنترال پارک پارو میزنیم. حسابي خوش میگذرد.
Daydreeam, Roberta Allen From Micro Fition
Saturday, November 13, 2010
شهر
شهر
سامانتا شيپي
اسدالله امرايي
اسم من جين است. پسري شانزده سالهام كه توي شهري بدون اسم زندگيميكنم. وسط يك ناكجااباد. شهر من پر از آدمهاييست كه هيچ اهميتي به ديگران نميدهند و به جاي اينكه به كسي كمك كنند، ميگذارند تا بميرد، هر چند كمك كردن به آنها سادهترين راه باشد.
در شهر من از كلانتري و آتشنشاني خبري نيست، بيمارستان هم نداريم. براي همين قانون در شهر ما نيست. مردم ادارهاش ميكنند، كه البته بد هم نيست. هر كاري بخواهيم ميكنيم.
لابد فكر ميكنيد چرا اسم من جين است. پيش از اينكه به دنيا بيايم، مادرم خيلي دلش ميخواست دختر باشم، اما در عوض من به دنيا آمدم. دكتر شهر، دوز مرا به دنيا آورد. سر به دنيا آوردن من هم سكته زد و مرد. البته اگر بيمارستاني داشتيم زنده ميماند. اما با اين دكتر دوز و مطب كوچكش غير ممكن بود، بگذريم از اينكه مدام وسايل مطبش را ميدزديدند. مادرم از دوز خواست اسمم را مري جين بگذارد. اما من فقط قسمت جين را برداشتم.
دفتر شهردار داريم. چند باري با دوستم موگن سري به آنجا زدهايم. هميشه ميرويم ببينيم چيز دندانگيري آنجا هست يا نه. اما چيزي كه نميگويم اين است كه من كشته مردهي تابلوي نقاشي بالاي دفتر شهردارم. خيلي عجيب و غريب است. به هم ريخته و تيره. انگار پر از درخت مرده است. امضاي پاي آن مال عاليه والاس است.
نميدانم ملاقات با اين خانم دست بدهد يا نه. بلكه هم آقا باشد. موگن ميگويد بايد تابلو را كش بروم و به ديوار اتاقم بزنم. اما فكر ميكنم اگر هر روز ببينمش دلم پرپر ميزند. دوست دارم يك كار بد بكنم و احساس خوبي از آن به من دست بدهد. معمولاً من و موگن در خانهي پدرم ولو هستيم. پدرم از من خوشش نميآيد. اولاً كه فكر ميكند اسم جين براي پسر خيلي دخترانه است. اما من چه كنم مگر تقصير من بوده؟ يك اسم قاتي پاتي براي پسري تو يك شهر قاتي پاتي. هر چند وقت يكبار كتك مفصلي به من ميزند كه مرا آبداده كند. اما انگار مثل هنري هيل است كه يك بار گفته بود:« همه بايد هر چند وقت يك بار كتك بخورند.»
جيم شدن از مدرسه چيزي نيست. هيچ كس اينجا به مدرسه نميرود. آدمهاي اينجا سعي ميكنند يك جورهايي كار خودشان را راه بيندازند. من معلم انگليسي خودم را دوست دارم.او تنها كسي است كه به من از بالا نگاه نميكند و مرا آشغال نميبيند. تصميم او براي اينكه ما را آدم حسابي بار بياورد مرا به خنده مياندازد. چنين اتفاقي محال است.
عمراً.
اين قضيه تا وقتي بود كه سر و كله او پيدا شد. يكي از سربازان پيشكسوت جنگ است كه باور دارد ميتواند شهر را از اين رو به آن رو كند. قاضي بوده و كتاب قانون و مقررات جزا را از حفظ ميداند. علاوه بر آن ميلياردري ست كه ميخواهد نام نيكي هم از خودش به يادگار بگذارد. اسمش جاناتان دي جونز است. حالم از او به هم ميخورد. به اين شهر آمده كه به خيال خودش ما را درست كند. شهر را درست كند. آن را امالقراي روياي امريكايي بسازد.
اين حرف حال مرا به هم ميزند. ما همينجور خوشيم. با اين حال در اين شهر همه اينطور فكر نميكنند. از دي جونز خوششان ميآيد. شغل ميخواهند. ايجاد فرصت شغلي ميخواهند و دوست دارند در خيابانها امنيت برقرار باشد. او را به عنوان شهردار انتخاب كردند.
مدرسه را كوبيد. نميخواهم بگويم كه باعث آزردگيام نشد. آن مدرسه را دوست داشتم. كلي از چيزهاي باارزش شهر ما از آن مدرسه بود. من و موگن دوتايي ايستاديم به تماشاي تخريب مدرسه. گفتند كه ميخواهند مدرسهاي بزرگتر و دلبازتر به جاي آن بسازند.
راستش بعد از مدتي خيالم راحت شد. خوشحال شدم كه ديدم مردم ميخندند. ديگر شبها گريه نميكردند تا خوابشان ببرد.
تصميم گرفتم از او تشكر كنم. لياقت تشكر را هم داشت. شهر ما را به شهري تبديل كرد كه مردم تف نميكردند بگذرند. جلو دفتر او با لباس تر و تميزي كه پدرم خريده بود ايستادم و آن شلوار جين پاره و پوره را انداختم دور. كتي را پوشيدم كه جلو ايوان خانهي پدرم ميپوشيدم و مينشستم.
رفتم توي دفتر او و او را پشت ميزش ديدم. لبخندي زد و بلند شد به پاي من و گفت:« بفرماييد! در خدمتم.»
دهانم را باز نكرده بستم.به پشت سر او نگاه كردم. تابلو نقاشي آنجا نبود. عوض آن يك نقاشي زشت از يك گل گذاشته بودند.
Town
By Samantha Shippee
http://pulpcity.wordpress.com/2010/11/12/friday-flash-fiction-by-samantha-shippee/







